تبليغاتX
اخبار تبریز

کتاب "تاریخ پانصد ساله تبریز ؛ از آغاز دوره مغولان تا پایان دوره صفویان" نوشته سیدآقا عون‌اللهی با ترجمه پرویز زارع شاهمرسی از سوی مؤسسه انتشاراتی امیر کبیر در 300 صفحه منتشر شد.

خبرگزاری مهر - گروه فرهنگ و ادب : این کتاب را پروفسور سیدآقاعون اللهی از اساتید تاریخ جمهوری آذربایجان نوشته است و حاوی اطلاعاتی است درباره حیات شهر تبریز در دوره ای که نقش مهمی در تاریخ ایران داشته است.

عنوان اصلی این کتاب البته "شهر تبریز در سده های سیزدهم تا هفدهم" است که مترجم عنوان تاریخ پانصدساله تبریز را برای آن برگزیده است.

نویسنده در نوشتن این کتاب از جلد اول کتاب سه جلدی "تاریخ آذربایجان، تاریخ ادبیات آذربایجان و تاریخ هنر آذربایجان" و جزوه های تاریخی شوروی استفاده کرده است.

فصل نخست تاریخ پانصدساله تبریز شرح مختصری از منابع عربی، پارسی، ترکی، روسی، ارمنی و اروپایی است. کتاب در فصل دوم به تاریخ تبریز در دوره باستان و میانه می پردازد و سپس این شهر را در سده های سیزدهم تا پانزدهم میلادی بررسی می کند.

فصل چهارم به سده های سانزدهم و هفدهم میلادی اختصاص دارد و فصل پایانی کتاب نیز به علم و فرهنگ تبریز در سده سیزدهم تا هفدهم می پردازد.

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:49 توسط شاهد| |

«بر آنان بخوان حکایت کسی را که آیه های خویش را بدو (تعلیم) دادیم ولی از آن آیات جدا شد. اگر می خواستیم وی را به وسیله ی آن آیه ها بلند می گردانیدیم، ولی به پستی گرایید و هوس خویش را پیروی کرد. (اعراف 177-175)
           
*محسن ردادی

تا مرجعیت
سید کاظم میرفیضی معروف به شریعتمداری، زمانی با برادرش در شهر تبریز، دکان قندفروشی داشت. (1) اما ظاهرا فروختن قند به مردم، چندان کام او را شیرین نمیکرد و آرزوی دست یافتن به مقام بالاتری را در سر میپروراند. شاید به همین دلیل بود که فعالیت هایی در زمینه ی ورود به مجلس شورای ملی شاهنشاهی انجام داد که با موفقیت توأم نبود. (2)

اما سید کاظم، راه دیگری را برای طی کردن پله های ترقی و ریاست یافته بود و در مدرسه ی طالبه ی تبریز، منتظر یافتن فرصتی بود تا خودی نشان دهد. این فرصت زمانی پیش آمد که حکومت پوشالی پیشه وری در هم شکسته بود و شاه به عنوان ناجی آذربایجان، پس از آرام شدن اوضاع به این دیار سفر کرد. یکی از برنامه های محمدرضای جوان ، دیدار با علمای تبریز بود. اما جو آذربایجان به گونه ای بود که علمای متعهد تبریز، ملاقات با شاه را اساسا حرام و فسق می دانستند. اما شریعتمداری ، موقعیت را مغتنم شمرده و علاوه بر ملاقات با محمدرضا پهلوی، نطق غرایی در روز چهارشنبه 6 خرداد 1326 در مراسم خوش آمدگویی به شاه ایراد می کند:
«اعلیحضرتا ، طلاب علوم دینی فقط انتظار و تقاضا دارند که تناسب مقام خدمتشان مورد توجه ملوکانه واقع شوند» و در مقام پوزش نسبت به بی محلی سایر علما به شاه ، می گوید: «بی نهایت متأسف و شرمنده هستیم و قهرا به آقایان هم دیر خبر رسیده که نتوانسته اند افتخار شرفیابی حاصل کنند! (3) در این مراسم، شریعتمداری ، ده هزار تومان از شاه دریافت نمود!

این رفتار و سخنان شریعتمداری با واکنش جدی علمای تبریز مواجه شد. شریعتمداری توسط علمای آذربایجان تفسیق شد و از آن خطه بیرون رانده شد. ناچار به قم رفت و در آنجا رحل اقامت افکند. علمای قم، به گذشته ی این روحانی جوان و تازه وارد، به دیده ی اغماض نگریستند و چندان به او سخت نگرفتند.
شریعتمداری در قم رشد کرد و پس از فوت آیت آلله بروجردی به مقام مرجعیت نائل آمد. در همان زمان ، سران جبهه ی ملی ، طی نشستی به اتفاق آرا شریعتمداری را شایسته ی طراز مقام مرجعیت شیعه دانستند و به تبلیغ او پرداختند. از همان زمان، رابطه ی میان ملی گرایان و شریعتمداری آغاز شد و ادامه یافت. (5)

بجز تبلیغ ملی گرایان، حمایت رژیم پهلوی از سید کاظم شریعتمداری نیز در تثبیت مرجعیت وی تأثیر داشت. دولت پهلوی که اجبارا می بایست مرجعی را میان مردم تبلیغ کند، تصمیم داشت برای تضعیف موقعیت امام از بقیه ی کاندیداها حمایت کند. در این زمینه، اولویت با شریعتمداری بود که خواهان انقلاب علیه سلطنت نبود و از حرکت های انقلابی هم دفاع صریح نمی کرد. البته این امر، خود به خود ذهن انقلابیون را نسبت به وی بدبین می کرد. (6)


آیت الله شریعتمداری قبل از انقلاب اسلامی:
گزارشهای زیادی توسط ساواک تهیه شده که نشان از تقابل آیت الله شریعتمداری با امام خمینی دارد. ساواک بارها احساس شریعتمداری نسبت به امام را گزارش نموده و در مقاطع حساس، از این مساله ، برای تضعیف موقعیت امام خمینی استفاده کرد. البته اظهارات و اقدامات شریعتمداری بر علیه امام خمینی اوایل شدید بود، اما رفته رفته با نزدیک شدن به سال های پایانی عمر حکومت پهلوی، این اظهارات به صورت مخفیانه تر بیان می گردد. در آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی ، یک بولتن 31 صفحه ای وجود دارد که تاریخ آن به 1/7/57 یعنی 4 ماه قبل از انقلاب اسلامی، باز می گردد. ظاهرا مقامات ارشد رژیم پهلوی، در آخرین تلاش های خود برای حفظ سلطنت ، دست به دامان آیت الله شریعتمداری شده اند و از او کمک و راهنمایی خواسته اند. گزارش این دیدار به صورت بولتن در اختیار مقامات بالا و به احتمال زیاد شخص محمدرضا پهلوی قرار گرفت.
در این بولتن ویژه ، در خصوص ملاقات یكی از مقامات ساواك با آیت الله كاظم شریعتمداری و مهمترین اظهارات آیت الله شریعتمداری اینگونه گزارش شده است:
- اظهار علاقه وی به محمدرضا پهلوی و موافقت با رژیم سلطنتی
- مخالفت ظاهری مشارالیه با رژیم به منظور حفظ ارتباط خود با گروههای سیاسی دیگر و مردم
- معرفی نجف به عنوان پایگاهی برای مخالفان و عامل بروز تظاهراتها و قتل عام در كشور و ارسال اعلامیه ها از شهر مذكور
- انتقاد به عملكرد امام خمینی مبنی بر سكوت در مقابل ظلم و ستم دولت عراق نسبت به مسلمانان
- موافقت وی ( آیت الله شریعتمداری ) با دولت نظامی و برقراری حكومت نظامی در شهرها
- آزادی زندانیان سیاسی در صورت اطمینان به عدم انجام اقدامات ضد امنیتی از طرف آنان بعد از آزادی
- توجه بیشتر به اوضاع شهر قم ، بیان خطر اقدامات و مخالفتها علیه دولت از طریق رسانه های گروهی به منظور متحد نمودن مردم علیه امام خمینی و عملكرد آن ...
در بخشی از این سند آمده است: «آقای شریعتمداری اظهار نمود سلام مرا به پیشگاه اعلیحضرت برسانید که اعلیحضرت اطمینان داشته باشند همان مشکلاتی که امروز ایشان دارند ما هم داریم ... من برای حفظ مملکت و صیانت سلطنت فکر می کنم ... خمینی و کسانی که مانند او فکر می کنند که حکومت اسلامی برای مملکت مناسب است، در خراب کردن قدرت دارد و برای سازندگی ، نه سازمانی دارند نه توانایی. من صریحا می گویم که با خمینی و اعمال او مخالفم. تعدادی از علما به من مراجعه می کنند و یا بحث راجع به روش من و خمینی، سوال می کنند که آیا اختلافی داریم؟ من می گویم بلی. او مخالف شاه است در حالیکه من این طور نیستم ... برقراری حکومت نظامی، کار با ارزش و مفیدی بود و باید باقی بماند و من صریحا می گویم به عرض اعلیحضرت برسانید و به نخست وزیر هم بگویید که هر چه می توانند مدت فرمانداری نظامی را طولانی تر کنند». (7)

بنابراین آیت الله شریعتمداری از قبل از انقلاب هم با امام خمینی سر ناسازگاری داشت و به روشهای انقلابی اعتقادی نداشت. حوادث بعد از انقلاب نشان داد که او این طرز تفکر را حفظ نموده است.


آیت الله شریعتمداری پس از انقلاب اسلامی
پس از انقلاب ، شریعتمداری ، خود را در ظاهر همراه با انقلاب نشان داد و تا جایی پیش رفت که به صورت ضمنی (و نه صراحتا) خود را صاحب انقلاب می دانست و امام خمینی را احتمالا فردی تصور می کرد که از جریان به وجود آمده، بهره می برد! شریعتمداری دشمنی خود را با امام خمینی و یارانش، حفظ کرده بود. فرهاد بهبهانی، از اعضای جمعیت دفاع از آزادی و از افراد نزدیک به نهضت آزادی می گوید: «در اوایل تشکیل جمع هیأت امنا (جمعیت دفاع از آزادی) ما یک سری تماس ها با آیت الله شریعتمداری برقرار کرده بودیم. به خاطر می آورم که آیت الله شریعتمداری ، خود اعتراضش علیه اوضاع از ما بیشتر بود و صریحا به ما گفت: آقایان باید بنشینند و فکری کنند که کار مملکت از دست آخوند خارج شود ...» (8)

شریعتمداری در جریان تصویب قانون اساسی، مخالفت خود را با نحوه ی تصویب آن اعلام داشت و مانعی در برابر شکل گیری قانون اساسی محسوب می شد، اما با قاطعیت امام، از موضع خود عقب-نشینی کرد و مخالفت خود را با تشکیل مجلس خبرگان قانون اساسی پس گرفت.

موضوع دیگری که شریعتمداری را در برابر امام خمینی و جمهوری اسلامی قرارداد، غائله ی آذربایجان و حزب جمهوری خلق مسلمان آذربایجان بود. به دنبال اعلام موجودیت حزب جمهوری اسلامی (19/11/1357) که موسسین آن (شهید مظلوم دکتر بهشتی، حجت الاسلام خامنه ای، موسوی اردبیلی، باهنر، هاشمی رفسنجانی) از حمایت موثر امام خمینی برخوردار بودند، در روز 24/12/57 ، حزب جمهوری خلق مسلمان که حمایت شریعتمداری را پشت خود داشت اعلام موجودیت کرد و ظاهرا پرچمی مقابل حزب جمهوری اسلامی و رهبری امام خمینی از سوی جبهه ی مخالف به زمین کوبیده شد. (9)

شریعتمداری خود را در حال رقابت با امام خمینی می دید و سعی می کرد از همه ی ابزارها برای گسترش نفوذ و افزایش دامنه ی اعتبارش استفاده نماید. حزب خلق مسلمان تحت حمایت صریح آیت الله شریعتمداری به فعالیت های ضد انقلابی و جدایی طلبانه در آذربایجان ادامه می داد . در مهم ترین اقدام، صدا و سیمای آذربایجان به تصرف این حزب در آمد و سایر نهادهای دولتی را نیز تهدید و یا تصرف نمودند.

در این زمان امام خمینی (ره) در قم تشریف داشتند و از قم نهضت را رهبری می نمودند. ادامه کار این گروه ضد انقلابی و حمایت آیت الله شریعتمداری از این گروه امام خمینی را نگران ساخته بود. حجت السلام فلسفی در خاطرات خود می گوید امام خمینی روزی مرا خواست. خدمت ایشان رسیدم. تنها بودند. در مورد حزب جمهوری خلق مسلمان گفتگو نمودند . از من خواستند نزد آیت الله شریعتمداری بروم و به صورت خصوصی از قول امام خمینی به او بگویم که دست از حمایت این حزب ضد انقلاب بردارید. همان موقع حرکت کردم و پیام امام را به او رساندم. شریعتمداری در جواب می گوید من همه جا علنا از این حزب حمایت کردم و اگر بگویم به این حزب بستگی ندارم، اعتبار و حیثیت من از بین می-رود. حجت السلام فلسفی از جانب امام قول می دهد که حیثیت شریعتمداری حفظ و جبران شود. حتی قرار شد مجلسی در مسجد اعظم قم برگزار شود و رادیو و تلویزیون هم پوشش خبری بدهند. در این مجلس آیت الله العظمی مرعشی نجفی ، گلپایگانی و امام حضور به هم برسانند و آقای فلسفی منبر برود و از خدمات و فداکاری های آیت الله شریعتمداری در راه انقلاب تجلیل گردد و به این ترتیب اعتبار شریعتمداری در جریان کناره گیری از حزب خلق مسلمان صدمه نبیند . با این حال ، شریعتمداری حاضر نمی شود دست از حمایت خود از حزب ضد انقلابی جمهوری خلق مسلمان بردارد. (10)




کودتای مذهبی آیت الله شریعتمداری در جریان کودتای نوژه
ایران و جهان ، در تاریخ خود کودتاهایی را تجربه کرده اند. در کودتا، تعدادی از نظامیان، مراکز سیاسی و اداری کشور را اشغال می کنند و با اعلام حکومت نظامی ، کنترل اوضاع را در دست می-گیرند. معمولا کودتا با خونریزی زیادی همراه نیست و به علت برتری مطلق قدرت نظامیان بر اهل سیاست به سرعت به پیروزی می رسد. در کودتاها حداکثر از تانک استفاده می شود که این تانک ها و ادوات زرهی، بیشتر به منظور ایجاد ترس و وحشت است.

در سال 1359، کودتایی در ایران طراحی شد که در هیچ نقطه ای از جهان سابقه نداشت. این کودتا بیشتر شبیه جنگ بود. در این کودتا، قرار بود محوریت با نیروی هوایی باشد و از هواپیماهای جنگنده و بمب افکن استفاده گردد. این موضوع در جهان سابقه نداشت. کودتای نوژه که حاصل طراحی چندین نهاد اطلاعاتی و امنیتی و سیاسی بود، ابعاد بسیار وسیعی داشت و به گونه ای طراحی شده بود که احتمال شکست در آن صفر بود. در جریان انقلاب، از سربازان برای سرکوب مردم استفاده شده بود. اما در کودتای نوژه، ارتشیان متخصص شامل خلبانان و کماندوها که در زمان شاه برای جنگ با ابرقدرت شوروی آموزش و تربیت شده بودند، در مقابل مردم بی دفاع قرار می گرفتند. اگر در جریان انقلاب مردم سینه در برابر گلوله سپر می کردند، در جریان کودتا قرار بود از بمب های خوشه ای و 750 پوندی برای قتل عام مردم استفاده -شود. در مرحله ی اول، هواپیماهای بمب افکن به بمباران مراکز حساس سیاسی و انقلابی می پرداختند و سپس مردم بی دفاع را که برای دفاع از انقلاب به میدان آمده بودند به وسیله ی شکستن دیوار صوتی می ترساندند و در صورت نیاز، از بمب های چند تنی برای کشتن مردم استفاده می شد.
در مرحله ی بعد و پس از اینکه تهران و شهرهای بزرگ به صورت مناطق جنگ زده و ویرانه درآمد، نیروهای کماندو وارد عمل می شدند و به پاکسازی مناطق می پرداختند. اگر این اتفاق می افتاد، وحشتناک ترین کشتار در قرن بیستم و کل تاریخ جهان رقم می-خورد. زیرا کودتاگران پیش بینی کرده بودند در جریان عملیات نظامی ، یک میلیون نفر کشته می شوند و این آمار ممکن است تا پنج میلیون نفر کشته برسد! این آمار 5 میلیون کشته با توجه به تجهیزات و بمب های به کار رفته کاملا منطقی است و اغراق نیست. به جز هواپیماهای بمب افکن و شکاری که در این عملیات به کار گرفته می شد و به دلایل امنیتی تعداد دقیق آن اعلام نشده است ، از لشکر یک (گارد جایدان سابق) ، لشکر دو، لشکر 92 زرهی اهواز، لشگر 81 باختران، نیروهای ویژه هوابرد (نوهد) و سایر گروه های ارتشی ، به علاوه ی حزب دموکرات، کومله و گروه های تجزیه طلب آذربایجان، کردستان، سیستان ، بلوچستان، خوزستان و ... استفاده می شد. همه ی این گروه ها در جریان کودتا قرار داشتند و آمادگی خود را برای درگیری مسلحانه حفظ نموده بودند. به علاوه قرار بود در صورتی که کودتا دچار مشکل شد، کشور عراق هم وارد عمل شود و به کودتاگران کمک کند. در صورت ادامه بحران، آمریکا خود به صورت مستقیم وارد عمل می شد و با استفاده از پایگاه ها و ناوهای خود در منطقه ، به حمایت از کودتاگران می پرداخت. شوروی هم در جریان این کودتا قرار داشت.

این کودتا از سه شاخه ی نظامی، سیاسی و ایدئولوژیک تشکیل شده بود. علیرغم به کار بردن سلاح های سنگین و هماهنگی و همکاری گروه های ضد انقلاب هنوز یک مشکل وجود داشت. مشکل این بود که اولا چگونه نیروهای درگیر در کودتا، در اجرای مأموریت های محوله دچار تردید نشوند و ثانیا پس از چنین کشتار وحشتناکی چگونه می توان به دولت کودتا مشروعیت بخشید؟

کلید حل هر دو مشکل در شاخه ی ایدئولوژیک کودتا نهفته بود. سران کودتا، با علمایی که احتمال می دادند از جمهوری اسلامی و امام خمینی(ره) کینه داشته باشند تماس گرفتند و از آنها درخواست کمک نمودند. در رأس این افراد، آیت الله شریعتمداری قرار داشت.

نیروهای ارتشی علیرغم اینکه در دوران طاغوت تربیت شده بودند، فرزندان همین مملکت بودند و به اسلام و روحانیت اعتقاد داشتند. آنها حاضر نبودند بر علیه اسلام و روحانیت کودتا نمایند. سران کودتا، برای اینکه به افراد خود اطمینان دهند این کودتا بر علیه اسلام و انقلاب نیست آنها را به قم می فرستادند تا با آیت الله شریعتمداری دیدار کنند و پس از تأیید شریعتمداری، با اطمینان خاطر در عملیات شرکت کنند. (11) بسیاری از این افراد مقلد آیت الله شریعتمداری بودند و واضح است که وی تا چه حد بر آنها نفوذ داشت. یکی از کودتاگران که به قم و بیت آیت الله شریعتمداری رفته بود از تجمع خلبانان و ارتشیان در بیت وی خبر می دهد که برای استفسار از جریان کودتا به قم آمده بودند. (12)

آیت الله شریعتمداری در مورد اصل کودتا سخنی نگفت ولی در پاسخ به مراجعین مرتبا تکرار می کرد «ظلم هرگز پایدار نمی ماند» (13) این جمله توسط کودتاگران به معنای تأیید کودتا تفسیر می شود.

شریعتمداری در مرحله ی دوم کودتا نقش مهمتری را برعهده دارد. زمانی که جماران در سه سورتی پرواز با خاک یکسان شده است و امام خمینی از صحنه ی سیاست حذف شده اند، شریعتمداری وارد عمل می شود. در طراحی کودتا، خانه ای در حوالی یوسف آباد برای انتقال شریعتمداری از قم به تهران اجاره شده بود. شریعتمداری در این خانه مستقر می شد و به عنوان رهبر مذهبی، کودتا را تأیید می کرد. (14) زمانی که رادیو و تلویزیون به دست کودتاچیان تصرف می شد، وی مستقیما یا به وسیله ی نوار و اعلامیه با مردم سخن می گفت و مردم را به همکاری با کودتا فرامی خواند.

کودتاگران به صورت مستقیم با پسر آیت الله شریعتمداری در ارتباط بودند. (15) از طرف دیگر کودتاگران مطمئن بودند در صورتی که امام خمینی نباشند و آیت الله شریعتمداری به عنوانیک مرجع تقلید پیام بدهد و از کودتا حمایت نماید، ارتش انگیزه ای برای مقاومت ندارد و به سرعت به کودتاگران تسلیم می گردد.
سران کودتا روی شریعتمداری بسیار حساب می کردند. فرمانده ی کودتا (بنی عامری) در جلسه ای عنوان داشته بود:
«با علما و روحانیونی که طرفدار آیت الله شریعتمداری می باشند دست به دست هم دادیم تا یک اسلام نوین در سطح مملکت پیاده کنیم». (17)

کودتای نوژه به لطف خدا شکست خورد و خائنان به سزای عمل خود رسیدند. اما شریعتمداری به علت اینکه به صورت مستقیم در کودتا دست نداشت، تحت تعقیب قرار نگرفت و متأسفانه بخش-هایی از مصاحبه ی کودتاگران که به نقش شریعتمداری در کودتا اذعان نموده بودند از صدا و سیما پخش نشد. کودتاگران در بازجویی ها و مصاحبه ی تلویزیونی خود به ارتباط کودتا با بیت آیت الله شریعتمداری اعتراف نموده بودند اما این بخش از اعترافات و مصاحبه ها به دلایل امنیتی و سیاسی حذف شد و به اطلاع عموم نرسید. (18) شاید اگر در آن زمان به جای مصلحت اندیشی، مردم را در جریان دخالت شریعتمداری در کودتا قرار می دادند، فرصت برای توطئه های بعدی فراهم نمی شد.

دو سال پس از کودتای نوژه در اردیبهشت 1361، کودتای جدیدی کشف شد که در پی براندازی جمهوری اسلامی بود. قطب زاده با همراهی آیت الله شریعتمداری رهبری این کودتا را برعهده داشتند. این بار دخالت شریعتمداری در کودتا مستقیم بود. او 500 هزار تومان به کودتاگران کمک کرده بود و اعتراف نمود که در جریان کودتا بوده است ولی اقدامی در جهت جلوگیری از آن به عمل نیاورده است. زمانی که اعترافات متهمین منتشر شد، خشم مردم برانگیخته شد و جامعه ی مدرسین قم، پس از بررسی اعلام کرد که شریعتمداری شرایط مرجعیت را از دست داده است و دیگر تقلید از او جایز نمی باشد. شریعتمداری با صدایی لرزان و ظاهری مضطرب در صفحه ی تلویزیون ظاهر شد و ضمن استغفار، تعهد کرد که دیگر در امور مشابه شرکت نداشته باشد.

شریعتمداری تا پایان عمر یعنی فروردین 1365 که به علت سرطان کلیه درگذشت ، در انزوا بود. امروز دیگر شریعتمداری فقط به عنوان یک عبرت و تجربه ی تلخ در مورد عواقب دنیازدگی و جاه طلبی روحانیت مطرح است. عالم اخلاقی آیت الله مشکینی درباره ی شریعتمداری می گوید:
«من بیست سال است که این آدم را می شناسم . این آدم تقوی نداشت از روز اول . این آدم عدالت نداشت. این آقا آنقدر حب ریاست داشت که اگر در راه حب ریاستش هزارها تومان، میلیون ها تومان، سهم امام مصرف می شد، تلف می شد، این آقا حاضر بود تلف بشود، نامش را به خوبی ببرند. چندین انسان تلف بشوند، خونها ریخته شود ولی این آقا به یک مقام بالاتر برسد ... به خدا از روز اول، وجود این مرد، چوب لای چرخ این انقلاب بود». (19)


-------------------------------------------------------------
ارجاعات:
*محسن ردادی، عضو هیات تحریریه سایت مرکز اسناد
1 - افشای چهر ی دوم شریعتمداری، سازمان تبلیغات اسلامی، 1361 صفحه 33 بنا بر نقل حجت السلام صفایی
2- همان
3- روحانی، سید حمید، شریعتمداری در دادگاه تاریخ، دفتر اسناد انقلاب اسلامی قم 1361 ، صفحه 37
4- همان ، صفه 8
5- همان ، صفحه 44
6- جعفریان ، رسول ، جریان ها و جنبش های سیاسی مذهبی ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی 1381
7- آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی. شماره بازیابی1089 صفحات 7-1
8- بهبهانی، فرهاد، داستان یک اعتراف، نشر آثار برتر ، 1382
9- کودتای نوژه، موسسه ی مطالعات پژوهش های سیاسی ، بهار 84، صفحه 146
10- خاطرات و مبارزات حجت السلام فلسفی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی 1382، صفحات 399-396
11-کودتا نوژه ، صفحه 169
12- ری شهری ، محمد ، خاطره ها ، مرکز اسناد انقلاب اسلامی ، 1383 ، صفحه 398
13- همان صفحه 396
14- کودتای نوژه ، صفحه 52
15- ری شهری ، صفحه 391
16- همان
17- کودتای نوژه ، صفحه 171
18- ری شهری، صفحه 169
19- افشای چهره دوم ... صفحه 10

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:5 توسط شاهد| |
تبريز در نظر سوداگر ونيزي



تاجر گمنامي كه از ونيز به تبريز آمد و مدت هشت سال و هشت ماه، مخصوصا در اوان سلطنت شاه اسمعيل صفوي در آن شهر و ساير نقاط ايران مقيم بوده است. اين سوداگر بيگانه، تبريز را شهري به غايت بزرگ با محيطي حدود بيست و چهار ميل و بدون بارو، مانند ونيز و صاحب خانه‌ها و كاخ‌هاي باشكوهي مي‌داند. طبق نوشته‌ي وي در عهد سلطان يعقوب دو رودخانه از ميان تبريز مي‌گذشت و در حدود نيم ميلي خارج شهر، در سمت باختري تبريزي، رود بزرگي از آب شور قرار داشت كه بر روي آن پلي سنگي احداث كرده بودند. در ميان كاخ‌هاي متعدد سلاطين قديمي ايران، همين مسافر از چند تا نام مي‌برد و مي‌نويسد كه داخل هر كدام به طرزي شگفت‌انگيز تزيين شده بود. اما هنگامي كه سخن از مساجد تبريز به ميان مي‌ايد اين بازرگان و نيزي بيان خود را عاجز مي‌بيند؛ مثلا درباره‌ي ارگ علي‌شاه، مي‌نويسد:
« بسياري از اين مساجد تبريز را به طرزي ساخته‌اند كه بينندگان را دچار شگفتي مي‌كند. از جمله بنايي در وسط شهر است و به اندازه‌اي آن را زيبا ساخته‌اند كه زبان من از وصفش عاجر است؛ ‌اما به هر حال مي‌كوشم تا با چند كلمه‌، حق مطلب را ادا كنم. اين مسجد را عمارت ارگ عليشاه مي‌خوانند. بناي به غايت بزرگي است كه وسط آن هرگز سرپوشيده نبوده است. در آن سمتي كه مسلمانان معمولا به نماز مي‌ايستند، شبستاني ساخته‌اند كه طاقي دارد بسيار بلند چنان كه اگر كمانكشي تيري در كمان مناسبي قرار دهد و رها كند هرگز به زير قوس آن شبستان نمي‌رسد؛ اما اين بنا را تمام نكرده‌اند. دور آن را با سنگ‌هاي نفيسي طاق‌بندي كرده‌اند و طاق بر روي ستون‌هايي از مرمر قرار دارد و مرمر به اندازه‌اي ظريف و شفاف است. كه به بلور نفيس مي‌ماند. تمامي اين ستون‌ها به يك اندازه و يك ارتفاع ضخامت است. بلندي هر ستوني نزديك به پنج يا شش گام است. اين مسجد سه در دارد كه از آن‌ها فقط دو تا بكار مي‌رود. هر در، قوسي شكل است، نزديك به چهار پا پهنا و بيست پا بلندي دارد. ستون‌هاي دو سوي درها از سنگ مركر نيست بلكه از سنگ‌هايي به رنگ‌هاي الوان گوناگون است و حال آن كه بقيه‌ي طاق را با گج مقرنس ساخته‌اند.»
از نوشته‌هاي اين سوداگر ونيزي پيداست كه در حدود سال 886 هجري يعني سومين سال سلطنت يعقوب بايندري و صد و پنجاه سال بعد از اتمام ساختمان ارگ يا مسجد عليشاه كه زير نظر دو تن از وزيران غازان خان؛ تاج‌الدين عليشاه و خواجه رشيدالدين فضل‌الله به عنوان بزرگترين بناي تبريز سر برافراشته بود، هنوز مسجد مزبور در عين شكوه خودنمايي مي‌كرد و لوحه‌هاي مرمر شفاف و زيبايي كه در هر كدام از دهليزهاي مسجد كار گذاشته بودند، مثل آيينه مي‌درخشيد و از فاصله يك ميلي به خوبي پيدا بود. در واقع تنها اطلاع جامعي كه درباره‌ي مسجد عليشاه تبريز در پايان عهد سلطنت يعقوب واوان پادشاهي شاه اسمعيل صفوي در دست داريم، منحصر به نوشته‌هاي نسبتا نفصل همين بازرگان ونيزي است.
وي مدعي است كه در ميان حياط، مسجد، استخر بزرگي قرار داشت به شكل چهار گوش كه پهلوي هر آن، به اندازه‌ي صد قدم بود و ژرفايش به شش پا مي‌رسيد و بر روي استخر، ايواني ساخته بودند كه برشش ستون از سنگ مرمر قرار داشت و پلكاني از كنار استخر به آن ايوان منتهي مي‌شد. به طور قطع نمي‌دانيم كه ساختمان استخر مسجد عليشاه در چه تاريخي صورت گرفت؛ اما بعيد نيست كه اين استخر متعلق به دوره‌ي سلطنت اميرحسن بيگ بايندري باشد.
هم‌چنين بازرگان گمنام ونيزي در يادداشت‌هاي خود از دژ زيبايي سخن مي‌راند كه در كوهپايه‌هاي شرقي شهر تبريز قرار داشته است. وي شرح مفصلي درباره‌ي كاخ باشكوه درون دژ، تالارهاي وسيع، ستون‌هاي خوش تراش سيم فام و نقوش طلايي و لاجوردي سقف‌ها و بالاخره منظره زيباي تبريز از ميان پنجره‌هاي دلپذير اين كاخ ضبط كرده است. از جمله ملاحظات جالب اين سوداگر بيگانه، شمه‌اي به اهميت جغرافيايي و بازرگاني، لطافت و اعتدال هوا و سلامت و شادابي مردم تبريز اختصاص دارد. وي مي‌گويد كه « در عهد سلطنت يعقوب، تقريبا همگي تبريزيان را مردماني با نشاط و كاركن مي‌ديد، هيچ كس بيمار گونه نبود، مردم در تهيه‌ي خوارك‌ها ذوق سليمي داشتند، نان تبريزيان از آردي به سغيدي شير تهيه مي‌شد و علاوه بر گوشت گوسفند، مقاديري ماهي كه در درياچه‌ي اروميه* صيد شده بود همه روزه به تبريز آورده مي‌شد و به مصرف اهالي شهر مي‌رسيد اما درياچه‌ي اروميه تنها مركز صيد ماهي نبود چه به گفته‌ي بازرگان ونيزي همه هفته تعداد زيادي ماهي اوزون بورون (درازبيني) و خاويار « از محمود آباد و كرانه‌هاي درياز خزر كه 9 روز با تبريز فاصله داشت» به آن شهر وارد مي‌شد. مسافر ونيزي گوشت ماهي درازبيني را به مراتب لذيذتر از گوشت كبك و قرقاول دانسته است و تنها شكايتش اين است كه فصل فروش ماهي مزبور منحصر به دو ماه از فصل بهار است.
گذشته از شرح مفصلي كه اين مسافر بيگانه درباره‌ي انواع ميوه‌ها و ادويه و گياهان آذربايجان داده است، بخشي از نوشته‌هايش اختصاص به مردم بومي و خارجيان مقيم تبريز دارد. اين جا براي نخستين بار سخن از اقليت يهودي به ميان مي‌آيد. اما سوداگر گمنام و نيزي مدعي است كه يهوديان مثل ارمني‌ها از ساكنان دايمي تبريز نيستند بلكه مانند عده زيادي از بازرگانان بغدادي و كاشاني و يزدي و هم‌چنين گروه بزرگي از پيروان فرقه‌ي صفويه، به طور مرتب در تبريز اقامت مي‌گزينند. ملاحظات اين جهانگرد درباره‌ي مردان و زنان تبريزي آن عهد به غايت جالب است. وي مي‌نويسد:
« مردهايشان معمولا بلند قامتتر از مردهاي كشور ما هستند. افرادي بسيار دلير، ورزيده، چست و زنده دلند. زن‌ها در مقام قياس با مردها كوتاهتر مي‌نمايند و به سفيدي برف مي‌مانند. لباس‌هاي آن‌ها روي سينه چاك دارد. چنان كه پستان‌ها و بدن‌هايشان را كه به سفيدي عاج مي‌ماند، ظاهر مي‌سازد. همه زن‌هاي ايراني و به ويژه زنان تبريزي متهورند و مثل مردها لباس مي‌پوشند. پاره‌اي از اين جامه‌ها، حرير، كتان سرخ، قماش و يا زربفت است كه هر زني به اندازه استطاعت خويش، تن را به نوعي از اين جامه‌ها م‌آرايد.
هم‌چنين از نوشته‌هاي اين سوداگر ونيزي استنباط مي‌شود كه حتا پيش از تشكيل سلسله‌ي صفويه، شيوه‌ي ماليات بندي منظمي در ايران وجود داشته است. وي مدعي است كه هر بازرگاني كه در بازار صاحب دكاني بود، به نسبت ميزان داد و ستد خويش، روزانه دو تاشش اسپر يا حتي يك دوكا ماليات مي‌پرداخت. به همين روال اربابان هر گونه حرفه و صنعت، مكلف به پرداخت مبلغ معيني ماليات بودند. روسپيان و حتي امردان نيز به نسبت زيبايي روي خويش، مبلغي مي‌پرداختند. به علاوه واردات هر بازرگان عيسوي، مشمول يك « تعرفه گمركي» بود. به اين معني كه هر سوداگر عيسوي از هر نقطه‌اي هر گونه كالاي وارد مي‌كرد، ده درصد ماليات مي‌پرداخت مگر آن كه كالاهايش را به عنوان ترانزيت وارد تبريز مي‌كرد كه در آن صورت ميزان ماليات بستگي به وزن كالاها داشت و فقط به مقداري از آن‌ها تعلق مي‌گرفت.
جالب‌ترين فصل سفرنامه‌ي اين بازرگان ونيزي درباره‌ي كاخ موسوم به هشت بهشت در بيرون شهر تبريز است كه ساختمان آن را همين مسافر بيگانه به امير حسن بيگ نسبت مي‌دهد. در اين باب كه ساختمان قصر مزبور در دوران زندگي اين پادشاه آغاز شده است يا خير، به طور قطع چيزي نمي‌دانيم. اما مسلم است كه كاخ مزبور در عهد سلطنت فرزندش يعقوب در 888 قمري به پايان رسيد.
جهانگرد ونيزي اظهار مي‌دارد كه در درون باغ هشت بهشت مسجد و بيمارستان با شكوهي احداث كرده بودند و در عهد سلطنت يعقوب بايندري همه روزه از هزار نفر بيمار و بينوا در آن محل توجه مي‌شد. وي مي‌نويسد:
« گرچه در تبريز كاخ‌هاي بزرگ زيبا و متعددي در عهد سلاطين مختلف پي افكنده شده است اما اين كاخ هشت بهشت كه به دست سلطان حسن بيگ احداث گرديده به مراتب از همه بهتر است تا جايي كه مي‌توان گفت نظير ندارد. حشمت و شكوه دربار حسن‌بيگ، آن سان بود كه تا اين تاريخ هيچ‌كس چيزي شبيه آن نديده است. اين كاخ در ميان باغ بزرگ و دلگشايي احداث شده است كه در نزديكي شهر قرار دارد و در سمت شمال رودخانه‌اي آن دو را از يكديگر جدا مي‌سازد. در همان محوطه مسجدي عالي پي افكنده‌اند كه بيمارستاني مجهز و مفيد چسبيده به آن مسجد است. اين كاخ را به زبان فارسي هشت بهشت ناميده‌اند زيرا به هشت بخش مختلف تقسيم مي‌شود. در هر بخشي چهار غرفه‌ي بيروني و چهار غرفه‌ي اندروني ساخته‌اند و بقيه‌ي قصر در زير گنبد باشكوهي قرار دارد. تمامي اين بنا يك آشكوبه است و فقط يك رديف پلكان تا سقف كشيده‌اند كه از آن طريق شخص بالا مي‌رود و خودش را به غرفه‌هاي مختلف مي‌رساند. اين كاخ را چهار در ورودي است سر تا پا ميناكاري و زر اندود و به اندازه‌اي زيبا كه بيان انسان از وصف آن عاجز مي‌ماند. از جلوي هر يك از درهاي ورودي كاخ، راهرويي از مرمر ساخته‌اند كه منتهي به مصطبه مي‌شود و از ميان مصطبه، نهري جاري است به شكل مارپيچ كه بستر آن را از سنگ مرمر تراشيده‌اند، و تا سه ذرع بالاي مصطبه را در هر سمتي از نفيس‌ترين سنگ‌هاي مرمر پوشانيده‌اند. پايين آن به رنگ‌هاي گوناگون مقرنس كاري شده و از دور مانند آيينه مي‌درخشد... درون كاخ روي سقف تالار بزرگ با سيم و زر و لاجورد از تمامي جنگ‌هاي كه در دوره‌هاي باستان در ايران روي داده است و فرستادگاني كه از دربار عثماني به تبريزر آمده و به حضور سلطان حسن بيگ بار يافته‌اند، نگاره‌هايي ساخته‌اند. و نيز خواسته‌هاي ايشان و پاسخ‌هاي پادشاهان ايران همه به خط فارسي رقم زده شده ... هم‌چنين مجالسي از شكار شاه با انبوهي از ملازمان سواره، با سگان تازي و قوش‌هاي شكاري جلب نظر مي‌كند.

* بدون ترديد در اين مورد بازرگان ونيزي اشتباه كرده است و مي‌بايست ماهي‌ها، مربوط به رود ارس و يا درياچه‌هاي كوچك‌تر ديگر، مي‌بوده است.

محسن محمودي ( آ زاد قلم )

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 10:36 توسط شاهد| |

 

می گفت بدون بسم الله هیچ کاری را آغاز نکردم.
همه چیز برایش توحیدی بود. نسبتی داشت عالی از تبار علوی.
قلبش برای انقلاب می تپید. عاشق روح الله بود و عامل و عالم به فرامینش.
پدر صنعت می گفتندش. به «اقتصاد اسلام» معتقد بود و متعصب به «اقتدار ملی».
روزگاری «صنایع نفت سوزش»، نفت ملی را آفرید و روزگار دیگر «تدابیر فقرسوزش» اقتصاد جنگ را ره ساخت. ضد فقر بود. اما فقرا را دوست داشت. به پابرهنگان عشق می ورزید و به میراث داران انقلاب وفادار. زاغه نشینان و بیغوله نشینان را دهک پایین درآمدی نمی دانست و برای کوخ نشینان قداستی از جنس گفتمان روح الله قائل بود.
سیدمصطفی عالی نسب، الگوی اقتصاد ملی بود. آرمان انقلابی مردان خدمت و عدالت. عدالت را علماً می دانست و عاملا پی می ساخت.
روزگاری دهها برابر هژبر یزدانی ها ثروت داشت و پایان عمر تنها خانه ای به قدر عافیت داشت که آن نیز به نام ضعفا بود.
مدرسه ساز پرتلاش دیار بی بضاعتان بود.
سالانه حداقل 50 مدرسه به دستان توانمند و با دل دردمند این پیرمرد ساخته می شد.
اقتصاد را جدای از اجتماع و فرهنگ و تمدن نمی گفت و نمی فهمید.
اسلام را تنها یک متغیر دراقتصاد نمی دانست و به دنبال «اقتصاد اسلام» بود و نه حتی «اقتصاد اسلامی». خروشی از عدالت و قیامی بود برای احیای فرهنگ خمینی.
توسعه توحیدی، مکتب و مرام تاریخیش بود.
اقتصاد ملی و اسلامی پیام روح بخش انسانیش و عدالت و صلابت جان زندگی پربرکتش بود.
عالی نسب در اوج سادگی وسلامت زیست و در نهایت مظلومیت رفت.
انقلاب به امثال سیدمصطفی عالی نسب و حاج عبداله والی فخر می کند تا «دولت خدمت» به همت سیرت این بزرگان اقتدا کند.
و در آخر این تاریخ است که بر ساحت انسانیت و بشریت، نام آوری سیدمصطفی ها و حاج عبداله ها را حک می کند. علاالدین، سماور و چراغ عالی نسب از یادگارهای آن پیر عاشق است که چون سمبل همت و استقامت و تلاش درذهن تاریخی این سامان و مردمان باقی مانده است.
یاد ونامش گرامی و روحش با اولیاء خدا قرین باد.
---------------------------------------------

استاد میر مصطفی عالی نسب علاوه بر فعالیت در بخش صنعت ایران در نقاط عطف تاریخی و سرنوشت ساز کشور، از جمله نهضت ملی مبارزات انقلاب اسلامی و هشت سال دفاع مقدس، حضور فعال داشته و همچنین نقش مهمی در تدوین سیاست های اقتصادی دوران جنگ تحمیلی داشت و توانست در این دوران، خدمات ارزنده ای را به کشور ارایه کند. وی که از نزدیکان و همفکران علامه امینی، آیت الله بروجردی، آیت الله دکتر بهشتی و استاد محمدتقی جعفری بود، به همراه جمعی از همفکران خویش مدارس متعددی در مناطق محروم روستایی احداث کرده است
عالی نسب در دولت آیت الله مهدوی کنی، شهید باهنر و مهندس میرحسین موسوی به عنوان مشاور شورای اقتصاد و مشاور اقتصادی رییس جمهور و نخست وزیر فعالیت کرده است. قبل از انقلاب نیز از اطلاعات اقتصادی وی در محافل مختلف اقتصادی از جمله بانک مرکزی استفاده می شد. نزدیکان او معتقدند عالی نسب هم از نظر دانش نظری و هم از نظر دانش علمی در سطح بالایی قرار داشته و در واقع دانش و تجربیات علمی وی از تمام کسانی که عهده دار امور اقتصادی کشور هستند ،بیشتر بوده و کمتر کسی است که در این مساله تردید داشته باشد و یا آن را مورد نقد قرار دهد.
وی در کمیته استقبال امام(ره) نیز فعالیت داشته و به همراه جلیل خسروشاهی هر کدام 500 هزار تومان نذر کرده بودند تا هواپیمای امام(ره) صحیح و سالم به زمین بنشیند. او پس از انقلاب به عضویت شورای طرح های انقلاب نیز درآمد و علاوه بر این که از اعضای هیأت مؤسس سازمان صنایع ملی بود، به عنوان مشاور چند تن از وزیران اقتصادی نیز فعالیت می کرد، به طوری که حتی مرحوم بازرگان تأکید داشته که وی مسوولیت وزارت امور اقتصادی و دارایی را به عهده بگیرد، اما به مهندس بازرگان اعلام کرده که اگر وزیر شود فقط باید به کارهای همان حوزه بپردازد و نمی تواند در نهادهای دیگری مانند شورای پول و اعتبار، شورای اقتصاد، سازمان صنایع ملی و غیره فعالیت کند و به همه ارکان اقتصادی نظام جمهوری اسلامی کمک های فکری داشته باشد.
پس از گذشت تنها چند روز از پیروزی انقلاب اسلامی بحران بزرگی در شرکت ایران ناسیونال (ایرانخودرو فعلی) به وجود آمده بود و با اصرار فراوان دولتمردان با حفظ تمام سمت ها در نهادهای اقتصادی به عنوان مدیرعامل این شرکت نیز منصوب شد تا بحران به وجود آمده را برطرف کند.
عالی نسب در جایی اعلام کرده، با راه اندازی دوباره شرکت ایران ناسیونال حدود صد مورد نامه تهدید به قتل دریافت کرده ولی با این وجود در سال 58 به دلیل افزایش کیفیت محصولات این شرکت، پیکان 58 به مدل عالی نسب معروف شد.
عالی نسب تا زمان نخست وزیری شهید رجایی تمام این مسوولیت ها را به عهده داشته و رابطه بسیار دوستانه و قدیمی بین آن ها وجود داشته و از این حیث شهید رجایی از وی خواسته است با وجود تمام مسوولیت های قبلی به عنوان مشاور اقتصادی نخست وزیر به وی کمک کند. عالی نسب نیز به دلیل شرایط خاص آن دوره در محل نخست وزیری استقرار یافت تا بتواند همفکری بیشتری با شهید رجایی داشته باشد. عالی نسب از جمله کسانی بود که در آن دوره به همراه بهزاد نبوی برای ملاقات نخست وزیر نیاز به وقت قبلی نداشتند به طوری که شهید رجایی در جایی گفته بود; «حتی اگر من در جلسه سری هم باشم و این دو نفر نیاز پیدا کنند که با من دیدار کنند، ایرادی ندارد، چون من چیزی ندارم که از آقای _عالی نسب پنهان کنم. بنابراین ایشان اجازه دارند اگر اراده کردند در جلسات سری هم من را ببینند..» از جمله عرصه های حضور فعال او در مشکلات اقتصادی می توان به شوک معکوس نفتی سال های 64 و 65 اشاره کرد. این اتفاق در هیاهوی جنگ تحمیلی به وجود آمده بود و درآمد ارزی ایران را به حدود شش میلیارد دلار رسانده بود. عالی نسب هر روز از ساعت 9 صبح به ساختمان نخست وزیر می آمد و تا ساعت 23 یا 24 شب فعالانه در تمام جلسات شرکت می کرد و در تمام صحنه های تصمیم گیری نیز حضوری فعال داشت.
در همان دوران جنگ نیز شوک دیگری به اقتصاد ایران وارد شد، به طوری که از طرفی عرضه کل اقتصاد به سمت کاهش متمایل شد و از سوی دیگر دولت به صورت اجتناب ناپذیری باید برای تأمین مخارج جنگ اقدام به انتشار اسکناس بدون پشتوانه میکرد که در نهایت استمرار جنگ و تأمین مایحتاج مردم زمینه بروز ناهنجاری های تغذیه ای و بهداشتی را فراهم می کرد که به پیشنهاد شهید بهشتی مسوولیت اجرایی این امر به عالی نسب واگذار شد.
عالی نسب همچنین عضو هیأت 15 نفری مشاوران اقتصادی دکتر مصدق بوده و در زمان تحریم واردات از انگلیس، وی مسوولیت راه اندازی شرکتی به نام صنایع نفت و گازسوز را برعهده گرفت، ضمن آن که حمایت تعرفه ای دولت مصدق را مبنی بر ممنوعیت ورود کالا در راستای افزایش بهره وری، کاهش ضایعات و ایجاد رقابت نپذیرفت و در زمان کودتا به نشانه اعتراض به دولت کارخانه خود را تعطیل کرد.
عالی نسب تمام مکاتب اقتصادی را مطالعه کرده بود و از زمان رضا شاه در زمینه مسایل اقتصادی فعالیت داشته است. تاثیر حضور وی در دولت های بعد از انقلاب به حدی بوده است که مهندس میرحسین موسوی گفته بود اگر عالینسب نبود، ایران در زمان جنگ از نظر اقتصادی شکست می خورد و سقوط می کرد. موسوی این سخنان را چندین بار در جاهای مختلف عنوان کرده است. به نظر می رسد، تفکرات عالینسب در مباحث اقتصادی دولت های گذشته جایگاه ویژه ای داشته است، به طوری که روغنی زنجانی گفته است، میرمصطفی عالینسب برای دولت میرحسین موسوی نقش «انگلیس» را داشت.
در زمانی هم که آیت الله خامنه ای به ریاست جمهوری رسیدند، عالینسب مأمور تشکیل شورای صادرات غیرنفتی شد. او هم این شورا را به سرعت تشکیل داد و برنامه ای را برای توسعه صادرات غیرنفتی تدوین و به رییس جمهور ارایه داد. عالی نسب در عین حال نزد امام (ره) جایگاه ویژه ای داشته است، به طوری که هر وقت تصمیمات شورای اقتصاد به امام (ره) عرضه می شد در مواردی می گفتند، اگر نظر عالی نسب هم این گونه است ایرادی ندارد. زمانی هم که روس ها قرار بود، ذوب آهن اصفهان را احداث کنند، از نجف خبر آورده بودند که امام (ره) از عالی نسب خواسته اند تا نظرش را در این خصوص اعلام کند که این مسأله نیز نشان از اعتماد امام (ره) نسبت به مرحوم عالی نسب بود. وی طرح 180 جلدی آمایش سرزمین را نیز مطالعه کرده و برای روستاهای ایران حدود 35 هزار فیش صادر کرده بود که شامل اطلاعاتی در رابطه با امکانات، محرومیت ها و وضعیت بهداشتی و آموزشی روستاها بود.
میرمصطفی عالی نسب در سال 1296 هجری شمسی در تبريز به دنیا آمد و تحصیلات آکادمیک خود را در زمینه حسابداری صنعتی پیشرفته گذرانده بود و طی سال های 1314 - 1316 مطالعات خود را در حوزه اقتصاد اسلامی و سپس مطالعات مکاتب اقتصادی انجام داده بود. کتاب خاطرات وی در 300 صفحه به نام «پرچم دار اقتصاد ملی» به چاپ رسیده است.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 11:21 توسط شاهد| |
"روزی روزگاری ستارخان" نوشته علی ناصری از سوی نشر کتابهای شکوفه وابسته به موسسه امیرکبیر منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، داستان تاریخی "روزی روزگاری ستارخان" با استفاده از منابع تاریخی معاصر، زندگی و زمانه این سردار آزادی خواه عهد مشروطه را به تصویر درآورده است.

این داستان بلند که برای نوجوانان و گروه سنی "د" تالیف شده با تصاویر و طراحی های علیرضا جلالی فر همراه است که در 20 فصل وقایع و رخدادهای سیاسی و اجتماعی دوران مشروطه را در تبریز بازگو کرده است.

در بخشی از داستان می خوانیم: "روز سوم تیرماه 1287 همه چیز در تهران تمام شده بود و لیاخوف روسی مجلس را به توپ بسته بود. گروهی از آزادی خواهان سر به نیست شده بودند. محمدعلی شاه احساس آرامش می کرد. حالا او می توانست به راه اجداد خود ادامه دهد. ولی هنوز در یکجا مشروطه نفس می کشید و شاه نگران آن منطقه بود..."

علی ناصری برای نوشتن این داستان تاریخی از منابعی نوشته عباس پناهی ماکویی، اسماعیل امیرخیزی، احمد کسروی، ابراهیم صفایی، حسن معاصر، احمد پناهی سمنانی و مهدی داوودی استفاده کرده است.

این کتاب در 110 صفحه، شمارگان پنج هزار نسخه و با بهای 1100 تومان منتشر شده است.

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:49 توسط شاهد| |

دانشجویان دانشگاه آزاد واحد تبریز امروز نیز شاهد رفتارها و اعمالی سوال برانگیز مضحک و صد البته  تکراری وکهنه عده ای غافل در باطن و قلیل در صورت که خود را آوانگارد و پیش روی قریب  27 هزار دانشجوی این واحد می دانند؛بودند که خویش را  همگام و همراه با دانشجویان متحصن دانشگاه صنعتی سهند (که در ذیل مفصلا به ماهیت این افراد به اصطلاح متحصن نیز پرداخته خواهد شد)می نامیدند و دوباره محیط علمی و آموزشی مجتمع دانشگاه را تبدیل به عرصه لودگی خویش کرده بودند.واقعا این گونه رفتار ها و سکنات علاوه بر اینکه به سوژه ای برای انبساط خاطرعده ای دیگر از دانشجویان در اوقات فراغت بین کلاسها و سرگرمی آنان می شود از لحاظ روانشناختی نیزمی تواند سوژه ای برای تحقیق و بررسی مسئولان دانشگاه  باشد که چرا جوانانی در این سن که بهترین زمان برای کسب علم و دانش طی کردن درجات ترقی محسوب می شود این چنین  هر روز به بهانه های مختلف و گاها متضاد از جمله حمایت از خرس کشته شده،حمایت از دانشجویان سوسیالیست،حمایت از نویسنده فاسد الاخلاق ،حمایت از وکیل خارج نشین محکوم شده،حمایت از نامزد رد صلاحیت شده ،‌‌‌حمایت از دانشجویان دیگر دانشگاها که هیچ اطلاعی از علت و ماهیت تجمع آنان ندارند،صحن دانشگاه را به صحنه سیرک تبدیل می کنند و نیرو و انرژی خویش را چراگاه مطامع عده ای فرصت طلب و قدرت طلب می نمایند. 

اینکه دیگر اکثر دانشجویان،اساتید و کارمندان دانشگاه از رفتارهای غیر عادی و آنرمال این عده به ستوه آمده اند حقیقتی است که می طلبد مسئولین اهتمام ویژه ای روی آن داشته باشند و به فکر درمان آن باشند. مشکلات موجود امروز جامعه ما که واقعا جوانان ما را سردر گم کرده است روی همه آنان تاثیر یکسانی ندارد.بعبارت دیگر همه نمی توانند با این مشکلات کنار آیند و بر رفتار خویش کنترل داشته باشند.به طور مثال بر همگان واضح است که امور اخلاقی و انسانی در همه جوامع حتی جوامع لائیک جزء هنجار ها به شمار می رود و هیچ انسان سالمی بی بند و باری و افسار گسیختگی را برنمی تابد و اگر عدهای امروز عده ای تفکیک های جسیتی را توهین آمیز تلقی کرده و آن را غیر قابل تحمل می دانند ناشی از شرایط سخت ازدواج و این قبیل مشکلات است گو اینکه در دانشگاه ما فردی که نیت ازدواج دارد از موقعیت و امکانات یک گروه و تشکل برای رسیدن به خواسته های طبیعی خویش استفاده می کند که جای ملامت ندارد.جای گله و ملامت آنجاست که این رفتار های غیر عادی و مشکلات روانی یک عده کم سلامت اجتماعی اکثریت را به مخاطره اندازد و هیچ فکری برای مداوای آن اقلیت بیمار نگردد.اینکه دانشجویان هر روز محیط علمی خویش را محل عربده کشی و خود نمایی عده ای عقده ای ببینند و مسئولان راهی را برای ارضا نیاز های خود شکوفایی آنان ارایه ننمایند گناهی است نابخشودنی چرا که با قاطعیت(و صد البته با دلیل و مدرک) می توان گفت که این عده که بعضا هم دانشجو نیستند اکثرا از دانشجویان سر خورده از لحاظ عاطفی و چند ترم مشروطی هستند که غیر از این راههای غیر اصولی ,روشی برای مطرح گشتن در جامعه نمی شناسند.همه که نمی توانند مخترع مکتشف ورزشکار خواننده و غیره شوند تا این نیاز هایشان را برطرف سازند لذابر همه مسئولین ضروریست با جدیت و اهتمامی ویژه مانع از مصروف گشتن پتانسیل و انرژی این جوانان در راه کامجویی های سیاسی و جناحی عده ای تشنه قدرت گردند. ‌

منبع:

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:20 توسط شاهد| |

در 17 کیلومتری غرب جلفا در محلی به نام قزل وانک (صومعه سرخ) کلیسایی به نام سنت استپانوس ، اولین شهید راه مسیحیت بنا شده است. قدمت این کلیسا به هزاره اول میلادی برمی گردد .سبک معماری این کلیسا آمیزه ای است از شیوه معماری اوراتویی، اشکانی، یونانی و رومی که بعد از به وجود آمدن بناهای شگرف سنت اچمیادیزین، طاطائوس و آختامارو سنت استپانوس به شیوه معماری ارمنی شهرت یافت.
این کلیسا دارای سه ساختمان اصلی و قسمتهای فرعی مختلفی است. کلیه محوطه کلیسا در قلب کوهها و در میان طبیعت سبز منطقه مرزی جلفاو جمهوری آذربایجان قرار گرفته است. در کل منطقه ارامش بسیار عمیقی حاکم است و بنای تمام سنگی ساختمان های کلیسا و شیوه معماری بسیار اصیل آن بیننده را به اعماق تاریخ می برد و بدون اغراق باید بگویم از هر دین و مذهبی که باشی اینجا حس اصیل آدمیت و یکتا پرستی از هر حسی پر رنگ تر وعمیق تر است.

این کلیسا مورد احترام تمام مسیحیان و تقریبا تمامی ادیان است اما در واقع به شاخه خاصی از مسیحیان که گریگوری نامیده می شوند و ساکن ارمنستان هستند تعلق دارد.نام کلیسا همانطور که اشاره شد از نام اولین شهید راه مسیحیت سنت استپانوس گرفته شده که در 26 دسامبر سال36 میلادی در اورشلیم توسط یهودیان سنگسار شد و به شهادت رسید.
از آنجا که کلیسا در روستای متروکه ای به نام دره شام قرار دارد گاهی به این نام نیز خوانده می شود.کلیسا در محوطه ای محصور از درختان و دره سرسبزی واقع شده و حصار سنگی که بنا را احاطه نموده بارویی است بلند با هفت برج نگهبانی و پنج پشت استوانه ای سنگی مانند دژهای مستحکم دوره ساسانی و قرون اولیه اسلام.دروازه این بارو در وسط دیوار غربی تعبیه شده ودارای دری چوبی وآهن کوبی شده می باشد.در پایه های طرفین و طاق جناغی آن سنگ تراش با حجاری های ظریف به کار رفته و نقش برجسته ای از حضرت مریم(س) و کودکی حضرت عیسی(ع) در پیشانی طاقنمای آن به چشم می خورد.بنای کلیسا از سه قسمت مشخص تشکیل شده است نماز خانه اصلی و اجاق دانیال، کلیسای قدیمی و برج ناقوس، وانک یا حوزه علمیه.
 

lنمازخانه اصلی

نمازخانه اصلی که دردوران صفویه باز سازی شده، دارای اثار بسیار بدیعی از زمان عباس میرزا نائب السلطنه می باشد و به جرات می توان گفت یکی از شاهکارهای حجاری به حساب می آید. و در سردر آن کتیبه ای مبنی بر خرید و وقف کلیسا وروستای کنار آن توسط عباس میرزا نائب السلطنه است.


تصویر کتیبه

lمتن کتیبه:

بسـم الله الـرّحمـن الـرّحیـم و هـو قـدیــم .
درعصرسلطنت اعلی حضـرت قـدر قدرت ، قضـا تؤامان ، سکنـدر حشمت، دارا دربان ، نواب اشرف ، حضرت نایب السلطنة العلیة ، عبـاس میـرزا ، ارواحنـا فـداه که خلـف ارشــد نـامـــدار جمجـاه ، ظل الله ، فتحعلیشاه قاجار است ابقی الله عمره و سلطنة و ادام الله ملکـه که مرحمـت بی نهایت در باره کمترین دعاگـو سرکیـس ولـد استپــان خلیفه جلفای من قراء نخجـوان داشت ، و گویا که حسن خدمـت کمترین در پیشگـاه حضـور والا جلــوه گر شده بود ، بنابر این قـریه دره شام را در تاریخ سنه 1246 به این کمتـرین که دعا گـوی دولت ابـد مدت شـاهی بـودم تیـول مرحمـت فــرمـودند که صرف اوجاق دانیـال (ع) نمـایم و دعــا گـوی عمــر و دولــت شــاه و شاهـزاده و امیـر زاده ها باشم. در تــاریـخ سنــه 1246 قـریــه دره شـام را از عـالیجـــاه محبعـلی بیـگ نخجـوانی به مبلغ سه صـد تومان گـرفتـه ، وقف اوجـاق دانیــال (ع) ساختیم، که هر کس در این مقـام مبارک بعـد از این خلیفـه بوده باشد اولاً به دولت شاه ایران واجب است دعا نماید. ثانیاً لعنت خدا و نفرین رسول بر آن کس شود کــه ایـن قـریـه را بفـروشد و یا به بیـع گذارد وصرف اوجاق ننماید.
کتبه علی اشرف نخجوانی سده 1247


lبرج ناقوس:

این برج بر روی ایوان دو طبقه ای متصـل به دیـوار جنوبی کلیسـا قـرار گرفته و دارای گنبدی به شکل هـرم و هشـت ضلعی است که بر روی هشت ستون استوانه ای از سنگ سرخ با سر ستـون های زیبا استوار شده است. پیشانی طاق های بین این ستون ها که پا طـاق گنبـد بـرج محسوب می شوند، با نقوش برجسته فرشـته ، صلیـب ، تـرنج ، ستـاره و گل هشت پر زینت یافته ودر سطح ایوان برج، قبوری از بزرگان آیین دین مسیح به چشم می خورد ودر دیوار ضلع شمالی این برج که بخشی از دیوار جنوبی کلیسا نیز بشمار می آید ، تصاویر بر جسته ای از مریم مقدس و عیسای مسیح مشاهده می شود. ودر صحن این قسمت از برج قبور متعددی از افراد سرشناس و بزرگ مسیح دفن شده واین برج در زمان عباس میرزا نایب السلطنة فرزند فتحعلیشاه بازسازی و مرمّت گردیده است . لازم به توضیح است که اکنون این بخش از بنای کلسیا که چشم اندازی جالبی دارد با داربست های فلزی سر پا نگهداشته شده است وسقف ایوان دوم برج ، که در آستانه ی متلاشی شدن است ، در صورت عدم توجه و باز سازی فرو خواهد ریخت. برج ناقوس و کلیسا به منزله ی مأذنه و مسجد می باشد.ناقوس برج توسط ایتالیایی ها برای مرمت برده شده اما برگشتی در کار نبوده.
قسمت دیگری از کلیسا حوزه علمیه آن می باشد که بیش از 900 سال قدمت دارد و دارای کلاسهای مباحثه و خوابگاهها و انبار غذا و مرکز استنساخ کتب خطی دینی بوده است.

این بنای تاریخـی به شمـاره 429 در فهـرست آثـار ملّـی ایـران ثبت گردیده و به خاطر قدمت و سابقه تاریخی و مذهبی و شیوه معماری منحصر به فرد آن شانس و اقبال ثبت در آثار جهانی یـونسکو را نیز دارد. که در این صورت نهمین اثر تاریخی کشورمان خواهد بود که در فهرست آثار جهانی یونسکو به ثبت می رسد.
به نظر می رسد که مـراحل پـرونده سازی این بنای تاریخی در حال انجام بوده ودر سال 2006 میـلادی سه کلیسا برای ثبت در یونسکو پیشنهاد می گردد که این کلیسا یکی از آنهاست.رونــد بـاز سـازی و مـرمـّّت کلیسا حکایت از آن دارد که تعمیرات اساسی و گسترده ای با حفـظ سبک شیوه معماری گذشته ی آن، با همّت سازمان میراث فرهنگی کشور با همکاری شـورای خلیفه گری ارامنه در حال اجــرا می باشد و اقـدامـاتی در این راستا انجـام گـرفته است از قبیل: تهیـه ی نقشه ی فتـو گرامتری با تمام جزئیـّات آن ، تعمیر قسمت هایی ازحصار، خاک برداری داخل دیـر، تعمیـر کلّی پشت بام حجـره ها و اتاق ها و ایجاد شیـب مناسب در پشت بام آنها، تـرمیم بخشی از دیوارهای فروریخته ، تعمیر اساسی پشت بام کلیسا و نماز خانه، تعمیرطبقه ی اوّل و دوم برج ناقوس ، پنجره های چوبی ، آتش دان های قدیمی و ...
در مورد بنای تاریخی ، بخشهای مختلف و قدمت و داستان هرکدام از بخشها مطالب مفصلی وجود دارد که درمجالی دیگر به آنها اشاره خواهم نمود و دراین مورد از دوست وهمراه عزیزمان جناب آقای محسن اسماعیلیان در خواست می کنم باز هم با کمک های بی دریغشان ما را راهنمایی کنند.

این دوست عزیز که فارغ التحصیل رشته تاریخ نیز می باشند با توجه و علاقه خاصی به عنوان راهنما ما را در این سفر راهنمایی کردند که البته خودشان داوطلبانه اینکار را انجام دادند و من بعد از شنیدن داستان واقعی کلیسا از سه چیز متحیر شدم.اول از عظمت و قدمت این بنای با ارزش که واقعا کتاب گویای تاریخ است. دوم از حافظه و علاقه این دوستمان که اینقدر با تعهد در مورد این بنا توضیح می داد و جزبه جزء آن را می شناخت و هیچ ادعایی هم نداشت و متاسفانه این استعداد را در دل خود نگاه داشته و کسی از آن اطلاع ندارد.سوم از این که نشانه های بسیار ضعیف و نادری از همت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در حفظ و مرمت و حتی معرفی آن به جهانیان به چشم می خورد.و حتی راهنما یا لیدری نیز برای راهنمایی بازدید کنندگان در نظر گرفته نشده وتنها راهنمایی یا نوشته ای که در مورد کلیسا دیدم نوشته ای قاب گرفته و رنگ و رو رفته بود که به یکی از ستونهای نمازخانه اصلی نصب شده بود.

من در طول بازدید مدام شاهد این مطلب بودم که بازدید کنندگان سردرگم فقط مشغول تماشا بودند و گاه حکایت های تحریف شده سینه به سینه نقل شده ای را خودشان برای یکدیگر بازگو می کردند.نکته ی تاسف بار تر این که خسارتهای جدی در طول زمانهای مختلف به این کلیسا وارد شده که از عظمت آن می کاهد. یکی از بدترین خسارتها سیم کشی راهروهای قدیمی و سنگی کلیسا و اتصال بسیار نامرتب آنها با گچ و سیمان بر روی دیوارها و ستونهای سنگی می باشد . و حتی یکی از کلاسهای حوزه علمیه به کلی گچکاری شده و سنگهای قدیمی و آثار حجاری آن به کلی از بین رفته و دوستان وعزیزان بازدید کننده هم دریغ نکرده اند و آنها را باهنر خودشان آراسته اند که در تصاویر می بینید:

فکر می کنم تصاویر به اندازه کافی گویای مسئله هستند که چقدر ناشیانه با این بنای تاریخی برخورد شده و چقدر تاسف بار است که نه بازدیدکنندگان خود رعایت قدمت بنا را کرده اند و نه مسئولان نظارتی بر محافظت از آن دارند. (تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! )
یکی از چیزهایی که مرا بسیار متاسف کرد. نقش برجسته سنگی عقاب و بره بود که باز سازی شده اما سنگ اصلی هنوز در محوطه کلیسا موجود است و این کتیبه به واقع یک شاهکار حجاری به حساب می آید اما می توانید حدس بزنید در کجا نگهداری می شود؟
البته نمی توان گفت نگهداری می شود بلکه در گوشه یکی از راهروهای پررفت وآمد کلیسا در کنار سایر مصالح ساختمانی مثل گچ و سیمان و بشکه و ماله رها شده است.

یکی دیگر از کتیبه هایی که توجهم را شدیدا به خود جلب کرد کتیبه ای روی دیوار برج ناقوس بود که توجهتان را به تصویرش جلب می کنم تا خودتان ببینید و قضاوت کنید:

این بازدید برای من هم مایه عبرت و هم مایه لذت و هم مایه افسوس شد. حال نمی دانم با احتساب هزار ویک کمی و کاستی دیگری که به چشم هر بیننده عادی و به هر چشم غیر مسلحی می آید به مسئولان عزیز چه بگویم؟ هرچند اعتراف می کنم مردم نیز در این مسائل بی دخالت نیستند اما واقعا چرا؟
در پایان دوباره از آقای اسماعیلیان به خاطر راهنماییهایشان تشکر می کنم و امیدوارم در اثر بی توجهی های مردم و مسئولین افرادی از این دست علاقه و عشق خود به روایت تاریخ میهن و عشق به صداقت و تعهد به خاکشان را از دست ندهند. اطلاع یافتم که مشغول تالیف کتابی در باب دیدنیهای این مناطق هستند که در اولین فرصت آنرا از طریق همین مجله معرفی خواهم کرد.
منبع:

http://www.mobin

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 9:48 توسط شاهد| |

  (به مناسبت نود و نهمین سالمرگ مردی که ایران و ایرانی را دوست داشت)

تندیس باسکرویل در موزه مشروطه تبریز

آرامگاه باسکرویل

مشروطه خواهان تبریز و قالیچه ای که به یاد باسکرویل بافته شد -  عکس:فلیکر

مدرسه مموریال آمریکایی ها در تبریز که باسکرویل درآن تدریس می کرد 

هوارد باسکرویل معلم ۲۳ ساله آمریکایی بود که در پاییز ۱۹۰۸ به دعوت مدرسه مموریال تبریز جهت تدریس تاریخ به ایران آمد. ورود او به ایران مقارن با دوره‌ای بود که محمد علی شاه در تهران مجلس به توپ بست و اساس مشروطه را برچید و دوره استبداد صغیر را در ایران حاکم کرد. باسکرویل در مدرسه تاریخ عمومی درس می‌داد، اما به خواست شاگردان مدرسه و معلمان مدرسه مانند مرحوم شریف‌زاده تدریس حقوق بین الملل را نیز بر عهده گرفت. در همان دوران مردم تبریز به رهبری ستارخان و باقرخان برای اعاده مشروطیت به پاخاستند و به دنبال این حوادث دسته‌ای در تبریز به نام فوج نجات تشکیل شد. باسکرویل که دوره سربازی را در آمریکا دیده بود، به قول خودش به جای نقالی تاریخ مردگان تصمیم گرفت مشق نظامی به جوانان بیاموزد. در همین ایام مرگ سید حسن شریف‌زاده دوست و یار نزدیک باسکرویل چنان او را منقلب کرد که در جواب همسر کنسول آمریکا که از او خواسته بود از صف مشروطه‌خواهان جدا شود، ضمن پس دادن پاسپورتش گفت:«تنها فرق من با این مردم، زادگاهم است و این فرق بزرگی نیست.» او سرانجام در ۳۰ فروردین ۱۲۸۸ در نبرد سنگینی که بین مشروطه خواهان و فوج نجات در گرفت، براثر شلیک گلوله‌ای به سینه اش کشته شد. مرگ باسکرویل برای تبریزی‌ها سخت ناگوار بود، تشیع جنازه باشکوهی برای او در تبریز به راه افتاد و او را در گورستان ارمنی‌های تبریز دفن کردند

منبع:http://aftabpen.blogfa.com/post-35.aspx

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:14 توسط شاهد| |