تبليغاتX
اخبار تبریز
30 سال پيش، دهم آبان 58 آيت‌الله محمدعلي قاضي طباطبائي هدف ترور منافقان کوردل قرار گرفت تا افتخار عنوان نخستين شهيد محراب انقلاب را به خود اختصاص دهد.

به گزارش مهر، آيت‌الله سيد محمد علي قاضي طباطبايي به سال 1292 شمسي در تبريز متولد و تحصيلات مقدماتي را نزد پدرش حاج ميرزا باقر و عموي خويش ميرزا اسدالله که از علماي بنام تبريز بودند گذراند و در سن 24 سالگي در بحبوحه مبارزات در تبريز به همراه پدرش به تهران تبعيد شد.

وي در سال 1318 جهت ادامه تحصيل علوم ديني به قم عزيمت کرد و در سال 1328 راهي نجف شد. وي در شهر قم از محضر آيات عظام مرحوم آيت‌الله سيد‌محمد خوانساري، مرحوم آيت‌الله سيد‌محمد حجت کوه کمره‌اي و مرحوم آيت‌الله صدر و نيز مرحوم آيت‌الله بروجردي و آيت‌الله گلپايگاني و در نجف اشرف از حضور اساتيد بزرگي چون حکيم، عبدالحسين رشتي، ميرزا باقر زنجاني، بجنوردي و کاشف الغطاء بهره مند شد.

شهيد‌قاضي در 1331 بعد از سه سال اقامت در عراق، به تبريز بازگشت. درحالي که ۲۰ آيت الله و مرجع بزرگ شيعه جهان اسلام به او اجازه اجتهاد داده بودند.

قاضي طباطبائي در دوران مرجعيت و زعامت حضرت امام خميني(ه) تنها نماينده تام الاختيار ايشان در تبريز بوده و نقش ايشان در شکل دادن به مبارزات مردم تبريز نيز شايان توجه بوده است.

وي در فاصله سالهاي 1331 ـ 1341 در تبريز بزرگتـريـن فعاليت‌هاي سيـاسـي را جهت براندازي حکـومت طاغوت انجام داده و در آبان ماه 1342 دستگيـر و به پادگان زرهـي تهران منتقل شد.

اين مجاهد نستوه سپس به شهرهاي بافت و کرمان و زنجان و پس از آن به عراق تبعيد شد ولي پس از يکسال به ايران بازگشت و به هدايت مردم و روشنگري و تبليغ اسلام پرداخت.

آيت‌الله شهيد قاضي جزو اولين کساني بود که در آذربايجان اعلاميه خلع شاه از سلطنت و همچنين اعلاميه 29 بهمن 56 در چهلم شهداي قم را امضا کرد.

خدمات ايشان بعد از پيروزي انقلاب نيز شايسته توجه بسيار است. شهيد قاضي طباطبايي بلافاصله بعد از پيروزي انقلاب از طرف امام به سمت امام جمعه تبريز منصوب شد و اولين نماز جمعه را در اين شهر بزرگ برپا کرد.

وي همچنين کميته‌هاي انقلاب اسلامي آذربايجان‌شرقي و غربي را تشکيل داد و نقش زيادي در راه اندازي استانداري‌ها، فرمانداري‌ها و ادارات استان ايفا کرد.

ترور و شهادت آيت‌الله قاضي طباطبايي

شهيد قاضي در دهم آبان 1358 شمسي، مصادف با عيد سعيد قربان سال 1399 هجري، نماز عيد را اقامه و در خطبه نماز مي‌گويد: «مرا تهديد به قتل مي‌کنند، من از شهادت نمي‌ترسم و آماده‌ام و از خدا مي‌خواهم.»

در همان روز، بعد از اقامه‌ نماز مغرب و عشاء در راه مراجعت به منزل توسط عوامل گروه فرقان در خيابان مورد اصابت گلوله‌هاي ناجوانمردانه قرار گرفت. جسد غرق در خون وي به بيمارستان منتقل شد ولي به دليل جراحات وارده در نهايت به آرزوي ديرينه خود ـ شهادت در راه اسلام ـ نايل شد.

رهبر کبير انقلاب اسلامي به مناسبت شهادت آيت الله قاضي طباطبائي در پيامي به مردم، آن را مصيبتي بزرگ که نشانه شکست حتمي دشمنان اسلام است ناميده و بيان مي‌کنند:

«ملت عزيز برومند ايران و آذربايجانيان غيرتمند عزيز بايد در اين مصيبت‌هاي بزرگ که نشانه شکست حتمي دشمنان اسلام و کشور و عجز و ناتواني و خود باختگي آنان است، هر چه بيشتر مصمم و در راه هدف اعلاي اسلام و قرآن مجيد بر مجاهدات خود افزوده و از پاي ننشينيد تا احقاق حق مستضعفين از جباران زمان بنمايند.»

رحيم نيکبخت کارشناس مرکز اسناد انقلاب اسلامي و از پژوهشگران تاريخ آذربايجان که تأليفي پيرامون زندگي و مبارزات شهيد قاضي طباطبايي نيز دارد، در رابطه با شخصيت و زندگي ايشان مي گويد: «آيت‌الله قاضي طباطبايي علاوه بر بعد علمي داراي اصالت خانوادگي نيز بود ايشان از خانواده‌اي قديمي و ريشه دار در تبريز بود و به همين خاطر از اعتبار والايي در ميان مردم برخوردار بود. در زمان حضور ايشان حزب خلق مسلمان توان جولان دادن در حوادث سياسي تبريز را نداشت، اما بعد از شهادت ايشان فرصت عرض اندام براي اعضاي اين حزب فراهم شد.»

نيکبخت، شهيد قاضي را سمبل پيوستگي انقلاب در آذربايجان دانسته و تاکيد دارد: «در آستانه شهادت آيت الله قاضي طباطبايي اتحاد و انسجامي ميان خلق مسلمان و گروه فرقان ديده مي‌شود که به نظر مي‌رسد فراتر از ديدگاه‌ و نظر دست اندرکاران اين دو تشکل است. صف گروه هاي معارض در تدارک زمينه براي از بين بردن ايشان بود اما اين اقدام به دست گروهک مشکوک فرقان عملي شد.»

آن شهيد بزرگوار به دليل تسلطي که به زبان عربي داشت، مقالاتي به زبان عربي براي مجلات کشورهاي عربي چون مجلات مصر نيز مي‌‌نگاشت. ۴۳ کتاب به عنوان ميراث علمي از اين عالم رباني به جا مانده است.

روحش شاد....
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:41 توسط شاهد| |
تشييع پيكر پنج شهيد دفاع مقدس در تبريز
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:3 توسط شاهد| |
5 شهيد گمنام دوران هشت سال دفاع مقدس پس از تشييع در شهر تبريز و به درخواست مسوولان دانشگاه تبريز در محوطه داخلي اين دانشگاه به خاك سپرده مي‌شوند.

به گفته معاون دانشجويي و فرهنگي دانشگاه تبريز، پيکرهاي مطهر اين شهدا امروز از ساعت 10 صبح و با مردم استان آذربايجان شرقي از ميدان جانبازان تشييع و در محوطه دانشگاه تبريز دفن مي‌شوند.


دکتر محمد تقي علوی افزود: ايجاد طرح يادمان اين شهدا نيز در محل تدفين پيش‌بيني شده که تلاش مي‌شود هر چه سريعتر به بهره‌برداري برسد.

وي با دعوت از دانشگاهيان و دانشجويان و عموم مردم براي شرکت در اين مراسم گفت: شام غريبان اين شهداي گمنام پس از تدفين با حضور مداحان اهل‌بيت (ع) و اقشار مختلف مردم بويژه دانشجويان و دانشگاهيان در محل مسجد دانشگاه تبريز برگزار خواهد شد.
نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 7:51 توسط شاهد| |
گفتم خره اون آرنولده ۴۰ سالشه بازیگره کلی قرص مرص خورده هیکلش اون شده میره توی فیلم فرماندهی می کنه و توی عملیات خالی بندی پیروز میشه و اخرش آب پرتغالشو می خوره امااین پسره با این سن با این هیکل با این لباس توی جنگ واقعی جلوی صدام و آمریکا فرمانده هم بوده آب پرتغالم ندادن بهش ، مجانی ، یه لشکر
نویسنده وبلاگ فاتح 26 درآخرین پست وبلاگش به موضوع آشنایی اتفاقی اش با سردار حسن باقری یکی ازجوانترین فرماندهان دفاع مقدس اشاره کرده ومینویسد : از بچگی عاشق فیلمای اکشن جنگی بودم بخصوص فیلمایی که آرنولد توش بازی می کرد.همش تو نخ هیکلش و روشای مبارزه و سلاح هایی که دستش می گرفت بودم.

ولی انصافا عجب هیکلی هم ساخته...

گذشت تا یه پام به اینترنت باز شد و یه سری از موضوعات مثل صهیونیزم،هالیوود،آرماگدون و جنگ های آخرالزمانی و ... توجهم رو جلب کرد.خیلی از سایت هایی که در مورد این موضوع می نوشتن استفاده می کردم و مقالات و مطالبشون رو روزانه می خوندم.رسیدم به جاهایی که ارتباط سینمای هالیوود با صهیونیزم رو فاش کرد و روش های نفوذ شخصیت های فیلمهاشون در افکار و ذهن جوونا می گفت.در حین خوندن بودم که یکی از ادی هام یه پی ام فرستاد در مورد شخصیتی از دفاع مقدس خودمون به اسم حسن باقری...زیاد مهم نبود برام اما برای اینکه دلش نشکنه و کانتر وبلاگش بره بالا لینکشو زدم.

بعد از خوندن این مطلب سینمای هالیوود چند کلمه برام ایجاد سوال کرد:

سینما ، بازیگر ، ورزش ، آمریکا ، صهیونیزم ، افسانه

تو فکر این کلمه ها بودم که یه alt+tab هم زدم که وبلاگ رفیقمو ببندم چشمم خورد به یه عکس از جوونی با هیکل بسیار لاغر و به قول خودمون نی قلیون قیافشم هر کی میدید دلش براش می سوخت.خودم که کلی دلم براش سوخت

گفتم بزار یه کامتم برا رفیقمون بزاریم دلش نشکنه که وقتی لینک کامنتو زدم بالای صفحه زده بود :حسن باقری فرمانده جوان سپاه اسلام

جاتون خالی کلی خندیدم

با خودم می گفتم آخه این فسقل بچه فرمانده بوده؟!!!!!!!!!! عجب خالی بندیایی

حالم گرفته بود گفتم عکسش این همه فاز داد خندیدیم بزار متنشم بخونم شاد بشیم...

شروع کردم خوندن : شهید حسن باقری - ۲۶ ساله - فرمانده اطلاعات عملیات سپاه - فرمانده کلی عملیات دیگه توی جنگ با عراق

کم کم خنده های تمسخر آمیزم تبدیل شد به حالت کف بری

آخه این ، ۲۶ ساله ، فرمانده ، جنگ ، واقعیت ، هیکل ، لباس

من کیم اینجا کجاست

همینطوری که در حالت بریده شدن کفم بودم یه لحظه برگشتم به افکارم در مورد آرنولد و اون کلماتی که برام سوال ایجاد کرده بود:

سینما ، بازیگر ، ورزش ، آمریکا ، صهیونیزم ، افسانه

یه نگاه به وبلاگ شهید باقری انداختم و کلماتی که اومد تو ذهنم:

26 ساله ، فرمانده ، جنگ ، واقعیت ، هیکل ، لباس ، عراق ، آمریکا ، عملیات ، لشکر

کلا کم اتفاق می افته فکر کنم  اما مثل اینکه اون روز  شانس داشتم و مخم به کار افتاد.کلمه ها رو با هم مقایسه کردم:سینما و افسانه و بازیگر :واقعیت و جنگ ، ورزش و قرص های انرژی زا:هیکل نی قلیون این پسره ، آمریکا و عراق و صدام : یه الف بچه ۲۶ ساله

نمی دونم چی شد اما برق از کلم پرید.با خودم گفتم البته ببخشیدا رک حرف میزنم گفتم خره اون آرنولده ۴۰ سالشه بازیگره کلی قرص مرص خورده هیکلش اون شده میره توی فیلم فرماندهی می کنه و  توی عملیات خالی بندی پیروز میشه و اخرش آب پرتغالشو می خوره

اما

این پسره با این سن با این هیکل با این لباس توی جنگ واقعی جلوی صدام و آمریکا فرمانده هم بوده آب پرتغالم ندادن بهش ، مجانی ، یه لشکر

مگه مغز خر خوردی الگوتو بزاری آرنولد؟!!!!!!

نشسته بودم عکسشو نگاه می کردم با خودم مثل دیوونه ها حرف می زدم.بابا دمت گرم.بابا تو دیگه کی هستی(البته با آهنگ) آخه با این سنت با این هیکلت فرمانده شدی کلی هم پیروزی تو کارنامت داری!!!!

نمی دونم چی شد ولی از اون روز دیگه نتونستم شخصیتی پیدا کنم که وقتی با این فرماندهه(حسن باقری)مقایسش می کنم جلوش کم نیاره.با خودم گفتم اگر با این سنش تونست یه جنگ رو فرماندهی کنه وقتی جنگ توی زمان ما جنگ روانی و سایبریه یعنی منی که دو سال ازش کوچیترم نمی تونم مثل اون بشم در این نوع جنگ؟!!!

نمی دونم ... شمام دوست داشتین بدونین آرنولد من کی بوده اینجا یه مقدار دربارش توضیح داده:

ياد آوري مي نمايد شهيد حسن باقري(افشردي )اصالتا تبريزي و بزرگ شده تهران مي باشد 
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 8:59 توسط شاهد| |

خواهر مهدي باكري در نامه‌اي كه روزنامه اعتماد آن را منتشر كرد، از مسئولان خواست هزينه برگزاري مراسم‌ يادبود را براي رفع مشكل اشتغال جوانان صرف كنند.
پس از چندين سال سكوت و از گوشه‌اي نگريستن طاقتم تمام شد. بدين جهت بر خود لازم ديدم به عنوان خواهر تمام شهدا و بزرگ خانواده باكري، گفتني‌هايم را بگويم و يقين دارم اين نوشته‌ها، خواسته برادران شهيدم هست؛‌ تشكر از صحبت‌هاي خالصانه دوستداران واقعي شهدا و گله از دوستداران موقعيت طلب خون شهدا. من از مهدي و حميد سخن مي‌گويم، ولي يقين دارم اين درددل همه خانواده‌هاي شهداست. در خون باكري‌ها، عشق و علاقه به مقام و منصب و دنياطلبي به لطف پروردگار وجود نداشت و ندارد. به همين علت، علي و مهدي و حميد گمنام زيستند و بدون ادعا زندگي كردند و خدمت خالصانه و بلاعوض را پيشه خود كردند.

شمايي كه به نام مهدي و حميد مراسم بزرگداشت به ويژه براي مهدي بر پاي مي‌كنيد، آيا واقعاً آنها را شناخته بوديد؟ آيا مي‌دانيد كه برادران من از هرج و مرج بيزار بودند و اسراف از بيت‌المال را بر خود حرام مي‌دانستند؟ آيا مي‌دانيد كه آنها حتي با خودكار بيت‌المال نامه به خانواده و همسرانشان ننوشتند؟ آيا مي‌دانيد مهدي زماني كه مسئول شهرداري اروميه بود، حتي يك بار براي رفت‌وآمد به منزل تا محل كار از اتومبيل دولتي و راننده استفاده نكرد؟ آيا مي‌دانيد حميد زماني كه اتومبيل جهاد در اختيارش بود، براي انجام امور خانواده از اتومبيل خانواده‌اش استفاده مي‌كرد؟ آيا مي‌دانيد شهردار بودن مهدي را اهالي كارخانه قند اروميه كه در آنجا بزرگ شده بود و اطرافيانش، حتي بسياري از بستگان كه دور و بر او زندگي مي‌كردند، نمي‌دانستند؟

پس چرا همه ساله پول‌هاي كلان از بابت بزرگداشت مراسم از بيت‌المال براي پوسترها و غيره براي او مصرف مي‌شود؟ مهدي و حميد هميشه مي‌گفتند، به قدري بزرگوارهاي بسيجي در جبهه‌ها هستند كه ما از آنها شرمنده‌ايم. چرا از آن بزرگوارها ياد نمي‌كنند؟ چرا از حال خانواده آن بزرگواران نمي‌پرسند و من امروز مي‌پرسم چرا وقتي براي مهدي مراسم يادبودي در زادگاهش اروميه برگزار مي‌شود، عده‌اي به شمار انگشتان دست شركت مي‌كنند، ولي براي مراسم تهران، چندين اتوبوس و پروازهاي هوايي از اروميه به تهران عازم مي‌شوند؟
 پاسخ اين را هم شماها خوب مي‌دانيد، هم ما. برادران من در زمان حيات، وقتي از دل و جان و باصداقت مشغول به خدمت به جمهوري اسلامي بودند، زير تهمت‌ها و انواع مارك‌ها خرد شدند. شما را به خدا سوگند مي‌دهم پس از شهادتشان با اعمال و رفتارهايي كه مورد علاقه و تأييد آنها نبوده و در خلاف جهت اهداف آنهاست، استخوان‌هاي گم شده آنها در خاك عراق را اينقدر نلرزانيد.

شما اگر مهدي و حميد و مهدي‌ها و حميدها و همت‌ها و... را خيلي دوست داريد، اين هزينه‌ها را براي ايجاد كارخانه و اشتغال براي فرزندان شهدا و رسيدگي به خانواده‌هايي كه هدفشان از جان بر كف گذاشتنشان، تنها بهتر زندگي كردن ملت فقرزده بود صرف كنيد. همه ساله از طرف همسران اين شهدا، مراسم بزرگداشتي برگزار مي‌شود كه قدم تمام علاقه‌مندان به اين شهدا روي چشم‌هاي خانواده باكري است.

شما مسئولان گرامي، اگر علاقه‌مند به بزرگداشت و يادبود شهدا هستيد، مي‌توانيد با برگزاري سخنراني بدون هزينه‌هاي كلان از شهدا ياد كنيد و ديگر نيازي به صرف هزينه‌هاي گزاف و زدن پوستر و اسراف نيست، چون اگر آنها دوستدار اين مسائل بودند، مانند خيلي‌هاي ديگر در جبهه‌ها نبودند و با عشق و علاقه از همه چيزشان نمي‌گذشتند. مهدي از مبارزه هدف داشت. هميشه مي‌گفت، قرار است حكومت عدل علي در كشور برقرار شود. همسايه گرسنه‌اي نخواهيم داشت. ديگر فاصله طبقاتي وجود نخواهد داشت. آيا اين است دوست داشتن مهدي باكري؟ حميد عاشق فرزندان و همسرش بود. مگر مهدي به پدر شدن و زندگي در كنار خانواده و عزيزانش علاقه نداشت؟ ولي آنان هدفي بالاتر از خود و خانواده‌هايشان داشتند. آنها به ما مي‌گفتند: اگر ما به جنگ كفر نرويم، بلايي كه بر سر زنان سوسنگرد آمد، بر سر شما هم مي‌آيد. بايد از دين و كشورمان دفاع كنيم تا آزاده زندگي كنيم و حالا آيا اين است پاسخ به هدف و خواسته آنها؟ ملتمسانه خواهش مي‌كنيم ديگر من و ماي دل سوخته طاقت ديدن اين كارها را به نام شهدا نداريم. از بزرگواراني ياد كنيد كه بسيار پاكتر و خالصتر از مهدي و حميد بودند (به گفته خود آنها)، به خود آييد و اين همه براي رسيدن به مقام و اهداف دنيوي به دنبال گروه‌بندي و موافق و مخالف هم بودن نباشيد. شما هم چند صباحي مثل آنهايي كه در زمان حياتشان مصدر كار بودند، ولي مثل پايين‌ترين رده كاركنانشان زندگي كردند، باشيد تا شايد خون شهدا از شما راضي باشد. چون هميشه شعار زمان انقلاب در گوش‌هايم زنگ مي‌زند.

وظيفه بر خود دانستم به عنوان يك خواهر و يك مسلمان كه در آن زمان فرياد مي‌زديم، سكوت هر مسلمان خيانت است به قرآن و هيهات من الذله، اكنون نيز مسلماني هستم كه همان راه را مي‌روم. ديگر طاقت سكوت كردن و شاهد بودن بر بي اعتنايي به خواسته‌ها و اهداف و تفكر شهيدانم را ندارم. با بازگو كردن فشار درونم وظيفه ام را نسبت به شهدا خالي كرده و انجام مي‌دهم. هر بار در روزنامه‌‌ها مطالبي غيرواقعي مي‌خوانم تنم مي‌لرزد. در روزنامه‌اي نوشته شده بود، «مهدي پس از فرار از پادگان به دستور امام (ره) زندگي مخفي‌اش را آغاز كرد» مهدي هيچ وقت زندگي مخفي نداشت. مهدي پس از دستور امام راحل، بر ترك پادگان‌ها به اروميه نزد خانواده‌اش برگشت و گفت: حالا زمان مبارزه علني است و اعلاميه‌هاي امام را به همراه آورده بود كه شب‌ها توسط خواهر و برادرهاي كوچكترمان در كارخانه قند و منازل پخش مي‌شد و شب‌ها بر ديوارها، شعارهاي انقلاب را مي‌نوشتند و به همراه شهيد مهدي اميني و چند تن از دوستانش به شهرهاي پيرامون اروميه براي سخنراني و آگاهي دادن به مردم مي‌رفتند تا زمان بازگشت امام كه به تهران رفت.

مهدي هيچ گاه به غير از زمان تحصيل دانشگاهي‌اش، دور از خانواده زندگي نكرد و مخفي هم نبود. خواهشمندم چنانچه از درستي مطالب مطمئن نيستيد، از باكري‌ها چيزي ننويسيد.
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:49 توسط شاهد| |

‌                              
سه روز مانده به چهلم علی. وصیّت‌نامه‌اش به دستم رسید. وصیّت‌نامه را باز کردم علی نوشته بود: پدر! سلام بر شما. پدرجان من دوست دارم که در وادی رحمت در کنار سایر دوستانم به خاک سپرده شوم. امّا وصیّت‌نامه دیر به دستمان رسید. احساس ملامت می‌کردم. به هر کجا سر زدم تا اجازه انتقال جنازه‌اش را بگیرم. موفق نشدم، از امام اجازه نبش قبر خواستیم. ناچار گذاشتیم جنازه در همان قبرستان ستارخان بماند. اما هر وقت علی را در خواب می‌‌دیدم. می‌گفت: هر چه احسان دارید به وادی رحمت بیاورید من آنجا کنار دوستانم هستم و فقط به خاطر شما به قبرستان ستارخان می‌آیم. این شد که پنج‌شنبه‌ها به وادی رحمت می‌رفتم و بعد ازظهرها به ستارخان تا این که 13سال بعد از طرف شهرداری خبر آوردند که گورستان جاده‌کشی می‌شود باید اجساد و اموات انتقال پیدا کنند. درست در سالگرد شهادتش برای انتقال جنازه شهید به قبرستان رفتیم بر سر مزار حاضر شدیم و خاک آن را برداشتیم. به سنگ‌ها که رسیدیم خودم خواستم که روی سنگ‌ها را جارو کنم تا خاک به استخوان‌ها و روی جنازه نریزد. سنگ اوّل را که برداشتم دیدم که نایلون را همان‌طوری که 13 سال قبل گذاشته بودم به همان صورت مانده بود. بوی شهید بیرون زد که بچه‌ها به من گفتند: حاجی گلاب ریختی؟ گفتم نه مثل اینکه این بو از قبر می‌آید، عطر جنازه همه را گرفت. سنگ‌ها را که برداشتم نایلون را بلند کردم دیدم سنگین است و آن را بغل کردم دیدم که سالم است. صورتش را در داخل قبر زیارت کردم مثل این بود که خوابیده است و همین شامگاه امروز او را دفن کرده‌ایم. با دیدن این صحنه یک حالت عجیبی به من دست داد، قسمت سبیل‌هایش عرق کرده و سالم بوده و در همان حال خوابیده بود. موهای صورتش و سبیل‌هایش هنوز تازه بود. موها و پلک‌ها همه سالم بودند مثل این بود که در عالم خواب است. دستم را که انداختم به نایلون پایینی چند تا از انگشت‌هایم خونی شد، مادر علی هم اسرار کرد که او را زیارت کند. وقتی خواستیم پارچه را کفن کنیم و شهید را لای آن بپیچیم مادر علی گفت: بگذارید صورتش را ببوسم. من هنوز صورتش را ندیده‌ام. یعقوب پسرم گفت: کمی آرام باش مادر! چادر شبت را رویش بنداز نگاه کن. مادرش این کار را کرد و گفت، این کار را کردم. خواستم که نایلون صورتش را باز کنم دستم خونی شد.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:5 توسط شاهد| |
هشتم ارديبهشت، سالروزشهادت سردارسرافراز سپاه اسلام سرلشكر شهيد "حسن شفيع‌زاده" بنيانگذارفرماندهي توپخانه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي است.

مرور كوتاه به كارنامه سراسر درخشان اين سردار بزرگ اسلام گامي در جهت ايجاد خودآگاهي و تجليل ازنمونه‌هاي وطن پرستي و ديانت است كه توان اسوه شدن براي نسل جوان را دارند.

حسن شفيع‌زاده فرزند برومند شهر مذهبي و تاريخي تبريز مرداد ‪ ۱۳۳۶‬در خانواده‌اي مذهبي و مقلد امام راحل (ره)درتبريز متولد شد و از همان اوايل كودكي در مجالس سوگواري امام حسين (ع) با روحيات ضد طاغوتي و ظلم ستيزي مردم اين ديار آشنايي پيدا كرد.

اين شهيد بزرگواردراوايل دوران جواني پدر خويش را از دست داد وبه عنوان فرزند ارشد خانواده پشتيبان دلسوز مادر فداكار و دلسوز خود شد.

وي همزمان با اوج‌گيري حركت‌هاي توفنده انقلاب اسلامي كه در خدمت سربازي بود، در سايه رهنمودهاي حضرت امام خميني (ره) با روحانيون معظم در تبعيد، همچون آيت‌الله شهيد مدني وشهيد آيت‌الله دستغيب در تماس بود و در همان حال به پخش اعلاميه‌ها و پيام‌هاي رهبر انقلاب اسلامي در داخل و خارج از پادگان در تبريز مي‌پرداخت. شهيد شفيع زاده

شهيد شفيع‌زاده‌دردوران خدمت سربازي به دليل ارتباطات خود بامحافل مذهبي، روحانيون و نيز قرار گرفتن در هسته يك عمليات فريب ماموران ساواك كه قصد حمله به منزل آيت‌الله شهيدمدني را داشتند به منطقه مرند تبعيد شد.

شفيع‌زاده به دنبال تشكيل سپاه در اوايل پيروزي انقلاب اسلامي به همراه ديگر دوستان و همرزمان خود اولين هسته‌هاي مسلح سپاه را پي‌ريزي كرد و در سمت مسوول عمليات تبريز در سركوبي خوانين و اشرار آذربايجان و حزب منحرف خلق مسلمان نقش فعال داشت. وي همچنين به همراه شهيد باكري در سپاه اروميه انجام وظيفه كرد و به عنوان مسوول عمليات براي ايجاد امنيت آن منطقه در درگيري‌هاي متعدد براي سركوبي گروه‌هاي فاسد تلاش شبانه روزي كرد.

اين شهيد توانست در اين دوران توانست در تشكيلات حزب منحله دمكرات نفوذ كند و باعث متلاشي شدن آن و دستگيري و اعدام تعداد زيادي از كادرهاي آنان شود.

با شروع جنگ تحميلي و محاصره آبادان با يك دسته خمپاره انداز كه تحت مسووليت شهيد باكري اداره مي‌شد به جبهه‌هاي جنوب شتافت. به اذعان رزمندگان باسابقه، وي نقش سازنده‌اي درشكستن حصر آبادان درزمان حضور خود در ايستگاه هفت در اين ناحيه داشته است. وي پس از عمليات طريق القدس به عنوان رييس ستاد تيپ‌كربلا كه تازه تشكيل شده بود انجام وظيفه كرد و در شكل‌گيري انسجام و سازماندهي آن نقش اساسي داشت. در عمليات پيروزمندانه فتح المبين معاون تيپ المهدي بود و خاطره رشادت‌ها و جانفشاني‌هاي او در اذهان مسوولين جنگ و همرزمانش هرگز از ياد نمي‌رود.

پس ازاين عمليات با انديشه بلندي كه در سر داشت و تجربياتي كه كسب كرده بود متوجه شد كه باگسترش سازمان رزمي مردمي، براي انجام عمليات بزرگ نياز به تشكيلات پشتيباني آتشي به نام توپخانه مي‌باشد. با همفكري تني چند از فرماندهان ضمن پي‌ريزي و سازماندهي اولين آتشبارهاي توپخانه مسووليت هماهنگي پشتيباني آتش در قرارگاه فتح در عمليات بيت‌المقدس را برعهده گرفت و به خوبي از عهده اين وظيفه برآمد.

او با برخورداري ازقدرت ابتكار، خلاقيت و آينده‌نگري همواره طرح‌هاي دراز مدت كه مبتني بر واقع‌بيني در كارها و برنامه‌ها بود ارائه مي‌داد.

اين شهيد، با پشتكار و تلاش بي‌وقفه، توپ‌هاي غنيمتي از ارتش دشمن را در قالب توپخانه‌هاي لشكري و گردان‌هاي مستقل توپخانه را به سرعت سازماندهي كرد و در عمليات رمضان عليه دشمن بعثي بكار برد.

در اين مرحله در ادامه با به دست آوردن توپ‌هاي غنيمتي بيشتر، گروه‌هاي توپخانه را به استعداد چندين گردان شكل داد. در نبردهاي خيبر، والفجر ‪، ۸‬ كربلاي يك، كربلاي چهار، كربلاي پنج كه سپاه به لحاظ عملياتي مسووليت مستقلي داشت پشتيباني آتش كل منقطه عمليات با رهبري و هدايت وي انجام گرفت.

اوج هنرنمايي و شكوفايي خلاقيت ايشان در عمليات والفجر هشت تجلي يافت.

آتش پرحجم و متمركزي كه با برتري كامل عليه دشمن اجرا نمود به اعتراف فرماندهان اسير عراقي درطول جنگ كسي كه به خود نديده بود، زيرا قسمت اعظم يگان‌هاي دشمن قبل از رسيدن به خط مقدم و درگيري با رزمندگان اسلام منهدم مي‌شدند. شهيدشفيع‌زاده ضمن شركت دركليه صحنه‌هاي عملياتي، مسووليت فرماندهي توپخانه و طرح ريزي و هدايت آتش پشتيباني را در قرارگاه‌هاي مختلف برعهده داشت و آخرين مسووليت وي فرماندهي توپخانه نيروي زميني سپاه و مسووليت قرارگاه خاتم‌الانبيا(ع) بود.

سردار محسن رضايي فرمانده كل سابق سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درياد شهيد شفيع‌زاده گفته است: "توپخانه سپاه را آذربايجاني‌ها درست كردند و نقش موثر توپخانه را شهيد شفيع‌زاده ايفا مي‌كرد. براي دنيا خيلي مهم بود كه آيا سپاه دسترسي به توپ پيدا مي‌كند يانه ؟ چون تا زماني كه سپاه با كلاشينكف مي‌جنگيد، آنها مي‌گفتند اينها چيزي نيستند خوب كلاشينكف يك سلاح انفرادي است، صد سال پيش با اين سلاح مي‌جنگيدند، اما وقتي سپاه مجهز به توپخانه شد دنيا خيلي وحشت كرد، مخصوصا در عمليات فاو، دشمن از بصره حركت مي‌كرد تا فاو تا با ما بجنگد، يعني بايد ‪ ۱۲‬كيلومتر مسافت طي مي‌كرد. اما همين كه ماشين‌هاي عراقي از بصره فاصله مي‌گرفتند، توپخانه ما روي آن ها آتش مي‌ريخت و تا مي‌رسيدند به خط فاو ديگر توان جنگي خود رااز دست مي‌دادند و دچار شكست مي‌شدند. اين توپخانه را سردار شهيد حسن شفيع زاده بنيانگذاري كرده بود."
اين شهيد در هشتم ارديبهشت ‪ ۶۶‬در منطقه عملياتي كربلاي ‪ ۱۰‬در شمالغرب كشور (منطقه عمومي ماووت) در حالي كه عازم خط مقدم جبهه بود، خودروي وي مورد اصابت تركش گلوله توپ دشمن قرار گرفت و به آرزوي ديرينه خود نايل شد و با بدني قطعه قطعه و غرق در خون به ديدار معشوق شتافت.

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:12 توسط شاهد| |
حسن گلي

مقدمه
هرگاه تاريخ ايران را ورق مي‌زنيم، بيش از هر موضوعي، با رشادت و از جان‌گذشتگي مردان و زنان غيور آذربايجان روبه‌رو مي‌شويم که در تاريخ براي نجات ايران از سيطره استبداد داخلي و دخالت‌هاي خارجي تا آخرين قطره خون خود ايستادگي کرده و سرانجام نيز جان شيرين خويش را در راه آرمان‌هاي مقدس خود از دست داده‌اند؛ از جمله افرادي که در تاريخ آذربايجان، نقش ارزشمندي دارد، «شيخ محمد خياباني» است.
نظر به اين‌که در هشتاد و هشتمين سالگرد قيام تاريخي اين مبارز نستوه واقع شده‌ايم، در اين نوشتار تلاش خواهد شد درباره شخصيت شيخ محمد خياباني و نيز پيرامون قيام ايشان به بحث و بررسي بپردازيم.

شيخ محمد خياباني
وي فرزند حاج عبدالحميد تاجر خامنه اي در سال 1259شمسي در خامنه، نزديکي شهرستان شبستر متولد شد و تحصيلات مقدماتي و ادبي را در همان جا گذراند. پدرش در شهر پتروفسکي، پايتخت آن روز جمهوري داغستان، تجارتخانه داشت. در نوجواني همراه پدر به پتروفسکي رفت و مدتي را در تجارتخانه او به کارهاي تجاري گذراند و پس از بازگشت به خامنه، تجارت را رها کرد و در تبريز به تحصيل علوم ديني پرداخت. ايشان در مدرسه طالبيه تبريز، ادبيات عرب، منطق، اصول، نجوم، فقه، رياضي و... را خواند و سپس دوره عالي فقه و اصول را نزد مرحوم آيت‌الله العظمي انگجي و هيأت و نجوم را در محضر منجم معروف مرحوم ميرزا عبدالعلي ياد گرفت.
شيخ به سبب اقامتش در محله خيابان تبريز به اين نام معروف شد. ايشان در مسجد کريم خان، واقع در محله خيابان تبريز، نماز جماعت مي‌خواند و پس از مدتي شيخ محمد خياباني با دختر يکي از علماي بزرگ تبريز، مرحوم آيت‌الله سيد حسين خامنه‌اي، مشهور به سيد حسين پيش‌نماز که در مسجد جامع تبريز اقامه نماز مي‌کرد، ازدواج كرد. پس از آن، خياباني گاهي در مسجد جامع تبريز به جاي پدر زنش، حاج سيد حسين خامنه‌اي، نماز جماعت اقامه مي‌کرد و از همانجا نيز مشهورتر شد. بدين ترتيب، شيخ از دوران جواني، از طريق مسجد با عموم مردم درارتباط بود و مسائل ديني و علمي و فرهنگي و اجتماعي را براي آنان بازگو مي‌نمود.

فعاليت‌هاي سياسي شيخ محمد خياباني
پس ازپيروزي انقلاب مشروطيت در سال1285و تأسيس انجمن ايالتي آذربايجان در تبريز، زندگي شيخ محمد خياباني وارد مرحله جديدي شد. شيخ محمد خياباني از اعضاي برجسته انجمن بود و از ارکان فکري و رهبري آن به شمار مي‌رفت و درهدايت انجمن نقشي مهم داشت.
او با لباس روحاني و تفنگ بر دوش در سنگرها به دفاع از شهر و ناموس و حيثيت مردم مسلمان در مقابل سپاه متجاوز عين‌الدوله مي‌پرداخت و با مبارزان و مجاهدان در سنگرها مي‌خوابيد و به آنان دلگرمي مي‌داد و بر مقاومتشان مي‌افزود و راه آينده را روشن مي‌کرد؛ «ياران من! ما ضد حکومت ارتجاعي و استبداد قيام کرده‌ايم... هرگز نبايد به خستگي و يأس تن در دهيم، به خصوص وقتي که بار سنگين زندگي ملتي از مويي باريک آويزان شده باشد... طوري رفتار کنيد که شرافت تاريخي ما حاصل شود و قاطبه ملت ايران با امتنان و تشکر بگويند که تبريز، ايران را نجات داد.»


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:19 توسط شاهد| |

گراميداشت بيست و پنجمين سالگرد شهادت دانشجوي شهيد سردار حسن باقري(افشردي)

شهيد حسن باقري (غلامحسين افشردي) در 25 اسفند 1334 مصادف با سالروز ميلاد امام حسين(ع) در تهران بدنيا آمدو پدر و مادر وي اهل تبريز هستند. وي پس از گذراندن دوران دبستان در دبيرستان «مروي» ادامه تحصيل داد و با اخذ ديپلم در سال 54 در دانشگاه اروميه در رشته دامپروري پذيرفته شد اما پس از چندي به دليل فعاليت هاي مذهبي و مبارزاتي از دانشگاه اخراج شده و در سال 56 به خدمت سربازي اعزام مي شود و سرانجام با فرمان حضرت امام(ره) مبني بر فرار سربازان از پادگان ها، سربازي را ترك مي كند.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 22:33 توسط شاهد| |