تبليغاتX
کمپین اعتراض به جشنوراه یورو ویژن در جمهوری  آذربایجان کمپین اعتراض به جشنوراه یورو ویژن در جمهوری  آذربایجان اخبار تبریز "جانم فدای امام نقی(ع) - من و ستارخان و سفارت انگلیس
منوی اصلی
نویسندگان سایت
موضوعات
آرشیو سایت
آمار و اطلاعات
» قدرت گرفته از : بلاگفا
درباره وب : خواننده محترم وبلاك: اين وبلاك متعلق به خود شما مي باشد لطفاً اخبار ،رويدادها ،پيشنهادات و انتقادات خود از مسئولين استان و شهر را از طريق ايميل( تماس با ما ) و يا بخش نظرات خبرها به ما ارسال فرمائيد تا در اسرع وقت در وبلاك درج گردد.
ایمیل:p.karimzade@gmail.com
سخنرانى حضرت مام در جمع مسئولان روزنامه هاى كیهان، اطلاعات و جمهورى اسلامى در روز ۱۰ شهریور ۱۳۶۴
اخبار روزنامه ها تكرارى نباشد، آخر كى با كى ملاقات كرده، این چه خبر مهمى است؟ این اصلًا قابل نیست بگوییم خبر، تا بگوییم مهم! اینكه بگویید من هر روز با كى ملاقات و به او چه گفتم، این تكرارى است. آخر هر روز من یك مسأله را مى گویم، و هى تكرار مى كنند كه فلانى چه گفت، این چه فایده اى دارد؟ من راجع به خودم مى گویم كه عكس من مطلقاً در صفحه اول نباشد، همان طور كه گفتم. گاهى لازم است كه گفته شود، مثلًا فرض كنید بناست ریاست جمهورى معرفى شود، خوب، این مسئله مهمى است و یا مثلًا هیأت دولت آمده است، خود این مسئله اى است، ولى هر چند وقت یك بار از این مسائل پیدا مى شود. اما هر روز كى آمد این جا و من چى گفتم و چى شد و یا كى با كى ملاقات كرد، این چه اثر و فایده اى دارد؟

"روزنامه ها(رسانه ها) مال طبقه سوم است"، تصریح كردند: (رسانه ها) مال طبقه اول نیست و این هم نیست كه همه اش مال حكومت باشد و از چیزهاى حكومتى بنویسید، این صحیح نیست. به نظر من روزنامه ها براى همه مردم است و همه مردم در آن حق دارند و مى شود گفت كه گاهى جاى دیگران غصب مى شود،- البته بدان معناى غصب نه! ولى نظیر آن- این عرض من است.

این داستان گونه را در 22 بهمن 88 نوشته بودم.این روز ها مناسبتی تازه تر پیدا کرده است:

من و ستار خان و سفارت انگلیس

 دیشب خواب عجیبی دیدم...جای غریبی بودم...نمی دانم!...باغ حیاط سفارت انگلیس بود پنداری...دیگ بار گذاشته بودند و آدم های زیادی دور و برش می پلکیدند. عده ای هم گوشه و کنار نشسته بودند و داشتند درباره مشروطه می لاسیدند...سیدی آن کنار داشت برای خودش هی می نوشت. (نمی دانم انشایی...بیانیه ا...ی ...چیزی)
کمی این طرف تر شیخ شیرین کار شهر آشوبی داشت صیغه زن سیصدم عطاء السلطنه نامی را بلغور می کرد....ناصر الدین شاه هم آمار حرمسرایش را از سفیر انگلیس می گرفت.
خبر نگار بی بی سی هم افتاده بود دنبال ستار خان و می خواست به مصاحبه اش بکشد و ستارخان با پای لنگ گلوله خورده اش که خون و چرک ازش می ریخت از دستش در می رفت و دم به مصاحبه نمی داد....تا اینکه عطاءالسلطنه خلقش تنگ شد و داد زد:
"آهای ستارخان!..چه خبرته با آن پای ناقص شده ات در می ری؟ بیا تو استودیوی بی بی سی و حالشو ببر"
ستار خان نهیب زد:
"من می‌خواهم که هفت دولت به زیر بیرق امام حسین بیایند؛ من زیر بیرق بی بی سی نمی‌روم."
در همین موقع صدای آشپز باشی سفارت بلند شد:
"سفره ها رو پهن کنید که سبزی پلو حاضره"
نوکرهای سفارت جلدی سفره ها را پهن کردند و جمیع حاضران از چپ و راست ریختند دور سفره و افتادند به خوردن سبزی پلو؛....غیر از ستارخان که مهیا می شد برای رفتن. شیخ شیرین کار شهر آشوب رو کرد به ستارخان و در حالی که داشت می لمباند گفت:
"بسم الله"
سفیر انگلیس هم دنباله حرف شیخ را گرفت که:
"بیا ستارخان...حیفه سر سفره ی سبزی پلوی ما یه تبریزی هم نباشه"
ستارخان بی اعتنا به حرف سفیر به شیخ طعنه زد:
"از تو بعیده شیخ...یعنی هر کی به تو هر چی داد باید بخوری؟"
شیخ از کوره در رفت و داد زد:
" آره.. خوب کاری می کنم...بازم بدن می گیرم و می خورم..تو هم عرضه داری بیا و بخور"
ستار خان که حالا سوار اسب شده بود و داشت از حیاط سفارت بیرون می رفت برای لحظه ای برگشت ...حالا خون داشت از زخم ساق پایش فواره می زد...
"سبزی پلوی سفارت انگلیس به تبریزی جماعت نمی سازه...ما همون کیک و ساندیس صلواتی بس مونه. علف بخوریم شرف داره به این سفره ها."
این را ستارخان گفت و هی زد به اسبش و از حیاط سفارت بیرون رفت. صدای غرش مجاهدین از خیابان می آمد.

رضا شیبانی-22بهمن

تبلیغات
بهترین جا برای تبلیغات شما
پیوندهای روزانه
امکانات
قالب وبلاگ
قالب بلاگفا
گالری عکس